
پندار سعي کرد نيشخند نامردانه خودشو نشون نده و گفت: استاد من هيچ مشکلي با اين خانم ندارماستاد همک گفت: پس حل شد تا آخر اين ماه تحقيقتونو ارائه ميديد- استاد....ولي او دور شدهصداي پندارو کنار گوشم شنيدم که با لبخندي پيروزمند گفت: نترس به سامان چيزي نميگموخنده کنان دور شد. روي مبل نشسته بودم و داشتم فکر ميکردم چجوري پندارو به طرز ماهرانه اي بپيچونم ديگه حوصلم سر رفت و با خود گفتم: اه پس اين ساما...
ادامه مطلب
اومد داخل نشست لبه ي تخت و نگاهم كرد خيلي اذيت بودم كلا وقتي يكي نگاهم ميكرد عصبي ميشدم يذره اخمام رفت تو هم ناگهان دست سامان رو حس كردم كه اروم روي صورتم كشيده ميشد سپس پيشونيمو بوسيد و رفت بيرون از جام پا شدمو دستمو رو پيشونيم گذاشتم گرم گرم بود سميرا ...سميرا...خواهش ميكنم صبر كن ...صبركن با عصبانيت صبر كردمو و گفتم: چي از جون من ميخواي مگه بهت نگفتم از تو خوشم نمياد سامانو دوست دارم پندارگفت:...
ادامه مطلب