درو محکم بستم.میخواستم از بیمارستان فرارکنم .گریه ام گرفته بودوکارشون رو بی عدالتی می دونستم تو
راه رو بیمارستان چشمم خورد به مهبد جلو رفتم وخواستم بهش در مورد شاهکار پدرش بگم میخواستم
بهش بفهمونم که نمی ذارم پدرش سامانو بکشه که اون خوب بشه.با قدمهایی محکم به سمتش رفتم
کنارش که رسیدم برگشتو نگاهم کرد.چشمهاش معصومیتی اشت که قدرت هر واکنشی رو ازم گرفت.دلم به
حالش سوخت بادست به بیرون اشاره کرد دیدم کمی اون طرف تر,اون سمت خیابون یه فضای بازهست که
چند تا پسر بچه دارن توش فوتبال بازی میکنند یه لحظه ماسک رو از روی صورتش برداشت وگفت:خیلی
بده ادم از بچه گی همه چیز داشته باشه اما هیچی نداشته باشه........از بچگی حسرت به دلم که میتونستم
باهم سن وسالهام یک بار فقط یک بار فوتبال بازی کنم........به حرف بهش خیره شدم واروم اروم ازش
دورشدم.
ذهنم پر از حرف بود دوست داشتم برم جایی که اروم بشم به اژانس سرخیابون که رسیدم یه ماشین
خواستم به مقصد قم
---------------------------------------
رفتم حرم حضرت معصومه.به بی بی خانم خبر دادم که شب نمیام خونه.شب رو کنار ضریح بودم وتا خود
صبح گریه کردم از خدا میخواستم کمکم کنه وارامش رو به دلم بر گردونه. نماز صبح رو که خوندم همون
جا تکیه دادم به دیوار و خوابم برد.
خواب بابا وسامان رو دیدم.بابا دست سامان رو گرفته بود هر دو شون با لبخند نگاهم میکردند.
چشم که باز کردم صبح شده بود ومن سبک سبک شده بودم با اژانس به تهران برگشتم وبه خونه رفتم.باید
با مامان حرف میزدم.به خونه که رسیدم رفتم سراغ مامان بازهم پشت پنجره بود من رو که دید گفت:
-ساره مامان اومدی بدو لباساتو عوض کن الان بابات میاد ناها ر بخوریم
بغضم گرفت رفتم پیش ,دستش رو گرفتمو گفتم:مامان تو سامان و چقدر دوست داری
لبخندی زد و گفت:خیلی خودت که بهتر میدونی من که جز شما دوتا کسی رو ندارم
- اگه بدونی سامان میتونه جون چند نفرو نجات بده این اجازه روبهش میدی
مامان خندیدو گفت:معلومه مامان جان,پسرشاخ شمشاد من اونقدر اقاست که واسه کمک به دیگران اجازه
منو نمی خواد
اشکم بی اجازه ازسر خورد واز روی گونه ام افتاد پایین
مامان دست دراز کردو اشکمو پاک کرد.منوبغل کردو گفت :فدای تو بشم بازم من از سامان تعریف کردم تو
حسودی کردی تو که میدونی شما با هم واسه من فرقی ندارید
بعد من رو از خودش جدا کردو گفت:فقط نمی دونم چرا دیر کردن پاشویه زنگ بزن به بابات ببین کجا
موندن
بلند شدمو به سمت بی بی خانم رفتم که تمام مدت داشت من ومامانونگاه میکردو اشک میریخت وقتی ما
جرارو واسش تعریف کردم لبخندی زدوگفت:توکل کن به خداو هرکاری فکر میکنی درسته انجام بده
بدون اینکه لباس عوض کنم باهمون حال رفتم بیمارستان.به ایستگاه پرستاری که رسیدم ازشون یک فرم
رضایت نامه گرفتمو امضاکردم.چادر روی سرم روی زمین کشیده میشدو درحالی که رضایت نامه دستم بود
به سمت اتاق دکتر رفتم.این بار در زدم واجازه گرفتم.وارد که شدم دکتروهمسرش و باهم دیدم.همسر دکتر
داشت گریه میکرد.
دکتر ازم خواست بشینم امامن ترجیح می دادم حرفمو بزنم وبرم.دکتر شروع کرد به حرف زدن:
-وقتی ما قسم میخوریم که جون ادامها رو نجات بدیم ,مطمئن باش همه ی تلاشمون رومیکنیم.اگه بخوای
برادرتو ببری مشکلی نیست کمکت میکنم اما بدون ما چیزی کم نذاشتیم و..........
خواست ادامه بده که نذاشتم وبا بغض گفتم :شما مطمئنی سامان دیگه بیدار نمیشه؟
سرش و انداخت پایین و گفت:متاسفم
دوست داشتم برم خونه.خیلی خسته بودم میخواستم بخوابم با بی حالی رفتم سمت میزو فرموگذاشتم روی
میزو گفتم:بذار کمک کنم پسرت به رویا ی بچگی هاش دست پیدا کنه
از اتاق بیرون اومدم.رفتم پیش سامان و یک دل سیر نگاهش کردم.از دکتر خواستم اجازه بدن برم تو .داخل
که رفتم سامان و بغل کردمو بوئیدمش.بوی بابا رو میداد .بوی بچگی هامون رو میداد هم بازی دوران
کودکیم .بغلش کردمو یک دل سیر گریه کردم.
از اتاق که بیرون اومدم اروم تر شده بودم برگشتم خونه و دوش گرفتم .یه قرص ارام بخش خودمو خودمو به
یک خواب اروم سپردم.
روبه روی پنجره ی اتاقم ایستاده بودم وبه اتفاقات اخیر فکر میکردم.بعد از مرگ سامان رابطه ی من وعمو
یاور به کل بهم ریخت .عمو یاور از من به جرم کشتن سامان شکایت کرد با اینکه تبرئه شدم اما این موضوع
باعث شد دو ماه تمام تو پله های دادگاه سرگردان باشم.
از طرفی عمو یاور برگه ی عدم صلاحیت مامانو از دادگاه گرفته بود یه جورایی قیم ما محسوب میشدبا
استفاده از این برگه هم رضایت داده بود و عمو علی ازاد شد بعدهم که عمو علی تمام زندگیشو فروخت و
رفت.
----------------------
عید از بد ترین روزهایی بود که گذروندیم یک عید سرد ,بدون بابا وسامان توی سکوت مطلق تعطیلات عید
رو سپری کردیم.حتی بی بی خانم وامید هم حوصله نداشتند .وضعیت مامان هم که روز به روز بدتر میشد
.افسردگی شدید همراه با الزایمری که دچارش شده بود باعث میشد حتی دیگه منم نشناسه.قرصهای
جدیدش باعث میشدند تمام روز فقط خواب باشه,تنها همدمم بی بی خانم وامید بودند.امید پسر معلول بی
بی خانم با اینکه معلول بود اما دل بزرگ و پاکی داشت همیشه وقتی با خستگی تمام می رسیدم خونه به
سختی یه شکلات از جیبش بهم میدادو یک لبخند بهم میزد.شکلاتهای امید مزه ی شیرین زندگی
میدادند.پیش امید بودن باعث میشد خیلی چیزا فراموشم بشه وقتی باهام حرف میزدو سعی میکرد کلماتو
درست ادا کنه و بهم امید بده خوشحال میشدم که تنها نیستم .امید خودشو دوست من میدونست این واسم
خیلی شیرین بود.همه چیزنسبتا اروم بود که یک احضاریه به دستم رسید فکر میکردم بازی جدید عمو یاوره
اما شاکی کسی بود که من حتی اسمشو نشنیده بودم.باید تا روز دادگاه صبر میکردم.روز موعود به دادگاه
رفتم واز حرفایی که شنیدم واقعا شوکه شدم .شاکی یک مرد مسن وشیک پوش بود که خودش رو وکیل
شرکت اریا نژاد معرفی کرد واز بدهی بابا به شرکت میگفت .باورم نمیشد امکان نداشت بابا هیچ وقت در
مورد همکاری با اریا نژاد حرفی نزده بود.
به خونه که بر گشتم همه ی حسابها رو چک کردم.با ید همه چیزمونو می فروختم که البته در اون صورت
فقط دو سوم از بدهی قابل پرداخت بود.با خودم میگفتم اگه سرم بره خونه ی یادگاری بابا رو نمی فروشم
اگه این کارو میکردم به کل اواره میشدیم.هفته ی بعد احضاریه ی دوم به دستم رسید که واقعا شوکه ام
کرد خونه رهن بانک بودو من فقط ده روز وقت داشتم بدهی بانک رو پرداخت کنم....وگرنه خونه توسط بانک
مصادره میشد....باید کاری میکردم........
شال سیاه رنگ ساده ای سر کردم چادرمو برداشتم و به سمت دفتر مرکزی اریا نژاد رفتم
می خواستم با مدیر عامل شرکت صحبت کنم باید سند بدهی بابامو بهم نشون میدادند تا باورکنم.کسی
جوابی بهم نمی داد سه روز تمام از صبح تا شب همون جا می نشستم تا کسی جوابمو بده تا اینکه روز
چهارم منشی از دستم کلافه شد ونگهبانی رو خبر کرد ودر کمال ناباوری منو از شرکت پرتم کردند
بیرون.نگهبان منو به بیرون راهنمایی کرد اما من دادمیزدم وکمک میخواستم .نگهبان منو به بیرون هلم
دادکه چادرم زیر پام گیر کرد و خوردم زمین.دلم خیلی شکست همون جا نشستمو زار زار گریه کردم
چادرمو لباسام گلی شده بودند وحالم اصلا خوب نبود میدونستم اگه ادامه بدم تنگی نفس خواهم گرفت
.باید میرفتم خونه دلم واسه بی کسی خودم میسوخت.
خواستم بلند بشم که یک جفت کفش سیاه براق جلوی چشمم ظاهر شد سرمو بلند کردمو چشم دوختم به
مرد مقابلم ,خودش بود اقای صارمی وکیل شرکت که تو دادگاه دیده بودمش نشست کنارم وبالبخندمهربونی
بهم گفت:
-چی شده دخترم اینجا چیکار میکنی؟
بغضم گرفت و نتونستم جوابشو بدم.اروم بازومو گرفت و بلندم کرد .ازم خواست بریم توی ماشینش و باهم
صحبت کنیم.
اقای صارمی سندو مدرک بدهی بابا رو نشونم داد و بهم قول داد کمکم کنه محبت پدرانه اش به دلم نشست
و وقتی از وضعیتم سوال کرد با کمال صداقت همه چیزو براش تعریف کردم .اقای صارمی هم بهم قول داد
کمکم کنه حتی بهم قول داد واسم یه شغل نیمه وقت پیدا کنه.
---------------------
علی رقم همه ی تلاشهای خودم واقای صارمی فقط یک ماه برای پرداخت بدهی و 1روز برای پرداخت بدهی
بانک وقت داشتم.چاره ای نداشتم فقط نگرانیم بابت بی بی و امید بود .
شب که به خونه برگشتم همه چیزو واسه بی بی خانم تعریف کردمواز ش پرسیدم جایی واسه موندن داره یا
نه گفت یه زمین تویکی از روستاهای شمال داره که بهش به ارث رسیده اما فکر نمی کرد خونه اش قابل
زندگی باشه .حسابمو چک کردم می دونستم بی بی خانم ازم پول قبول نمی کنه واسه همین ازش خواستن
وسایلمونو جمع کنه که همگی بریم سری به روستا بزنیم.
صبح زود بیدار شدم و یک وانت خبر کردم و از توانباری یکسری وسایل مثل یخچالو گاز و یک سری لوازم
دیگه توش جمع کردم وادرسو بهش دادم خودمون هم ظهر حرمکت کردیم و رفیم.غروب که رسیدیم نگاهی
به کلبه انداختم و خدارو شکر وضعیتش خیلی بد نبود اما تعمیرات اساسی لازم داشت .یکی از اهالی با
خوش رویی ازمون استقبال کرد وخواست که شب خونه اش بمونیم تا فردا خودش کمکمون کنه .
کار تعمییرخونه دو روز طول کشید.محبت مردم روستابه دلم می نشست مدام در حال کمک به ما بودند و
تنها نمی گذاشتنمون.
شب اخر خونه ی بی بی خانم موندیم .صبح که بیدار شدم یکم پول یواشکی گذاشتم رو طاقچه و بعد از
خداحافظی باهاشون به سمت شهر دایی ناصر حرکت کردم .
وقتی رسیدم دایی از دیدن منو مامان خیلی خوشحال شد .از زن دایی خواستم چند روزی مامانو پیش
خودشون نگه دارند تا من برم تهران و سر وسامانی به کارها بدم .همه چیز و برای دایی ناصر تعریف نکردم
چون می دونستم توانایی کمک کردن به من نداره همین که خودش و زنش محبتشونو خالصانه به من
ومامان ابراز میکردند واسم کافی بود.
فردا روز تحویل خونه به بانک بود ومن باید بر میگشتم.حرکت کردم به سمت تهران 1شب بود که با
خستگی تمام رسیدم...............
شب سختی رو گذروندم تا خود صبح گریه کردم و وسایل شخصی خانواده مو جمع میکردم .تمام شب سه
بار تنگی نفس سراغم اومده بود ومن همش دعا میکردم که اسپریم تا صبح دوام داشته باشه.صبح اول وقت
که خودمو تو ایینه دیدم شوکه شدم صورتم سفیدمثل گچ شده بود و چشمام براثر بی خوابی و گریه ی
زیادمتورم وسرخ بودند.
فقط چیزهای مهم وضروری به علاوه ی لباسهای خودم ومامانو برداشتم چیز دیگه ای نمی تونستم بر دارم
چون هنوز تکلیفم معلوم نبود ومن جایی برای زندگی نداشتم.کل وسایلم شامل دوتا چمذون بزرگ و چند تا
جعبه ی کوچیک بد که همشونو پشت ماشین بابا گذاشتم و منتظر موندم .
صبح ساعت 1بود که زنگ زدند درو باز کردم یک سرباز به همراه مامور دادگستری بودند که بعد از پلمب
خونه رفتند.سوار ماشین بابا شدم و به عمارت اقا جون رفتم فکر میکردم شاید بتونیم چند وقتی با مامان
اونجا باشیم.اما وقتی رسیدم درکمال نا باوری فهمیدم خونه فروخته شده.کسی رو نداشتم ناچار بودم از عمو
یاور کمک بخوام اگه تنها بودم هیچ وقت این کارو نمی کردم اما وقتی چشمهای مریض مامان جلوی نگاهم
جون میگرفت توی تصمیمم راسخ تر میشدم.همه کاره ما عمو یاور بود وعمومهدی یه جورایی هیچ کاره
بود.عمو مهدی از این ادمهایی بود که از پشت خنجر می زدند اما عمو یاور همیشه رو بازی میکرد
رفتم سراغش طبق معمول بالا تو دفترش بود و منشی میگفت مهمون داره به حرف منشی توجهی نکردم و
رفتم داخل اتاق .با صدای در عمو یاور سرشو بالا گرفت نگاهم کرد تو نگاهش چیزی نبود نگاهش اونقدر
سرد بود که باعث میشد به خودم بلرزم..سعی کردم خون سردی خودمو حفظ کنم .به خاطر مامان باید
غرورمو کنار میگذاشتم.
-عمو باید حرف بزنیم
در کمال ناباوری یک لبخند مصنوعی زدو گفت :باشه عزیزم منتظر باش
چشمم افتاد به مهمونای عمو اقای صارمی به همراه یک مرد مهمون عمو بودند.چشمهای خاکستری مرد ی
که همراه اقای صارمی بودجلب توجه میکرد.با شر مندگی سلام کردم وعذر خواستم که حواسم نبوداقای
صارمی به گرمی جوابمو داداما مرد چشم خاکستری چیزی نگفت فقط به چشمهام زل زده بود و نگاهم
میکرد.
اقای صارمی:خوبی دخترم
-ممنون
-اتفاقی افتاده چرا چشمات سرخه,حالت خوبه
-خوبم چیزی نیست کمی سرم درد میکنه
مرد چشم خاکستری ایستادو بدون خداحافظی بیرون رفت اما اقای صارمی بعد از خداحافظی گرمی که با
من داشت بیرون رفت.
نشستم وشروع کردم به حرف زدن.از بدهی بابا گفتم تا بی خونه موندنمون.در کمال ناباوری عمویاور قبول
کرد بقیه ی بدهی رو پرداخت کنه واز من خواست همراه مامان به خونه شون بریم ودر کمال سخاوتی که از
خودش نشون داد زیر زمین خونه شونو در اختیارم گذاشت.
هم خوشحال بودم هم ناراحت پیدا کردن سر پناه برای مامان خوشحالم میکرداما نمی دونستم رفتن به اونجا
یعنی کلفتی برای زن عمو زینت.
چاره ای نبود همه چیزو فروختم فقط یه مقدار پول برای خودم نگه داشتم که لنگ نمونم.تو فکر پیدا کردن
یه کار مناسب بودم اما کارهای خونه ی عمو اونقدر زیاد بود که وقتی واسم باقی نمی گذاشت.زندگی خونه
ی عمو راحت نبود نیشه وکنایه های زن عمو خیلی دلمو می شکست .زن عمو به مامان میگفت دیونه
وپشت سر بابا غیبت میکرد ومن هم در نظرش یک بی عرضه ای بیش نبودم.
امشب عمو اینا مهمون داشتند.دو روز تمام بود که زن عمو مدام دستور میدادومن تمام خونه رو از بالا تا
پایین سابیده بودم اما زن عمو دست بردار نبو انگاری یه جورایی وسواس گرفته بود.کارمو تموم کردم وهمه
چیزو اماده کردم خواستم برم پایین که عمو یاور دستور داد حاضر بشم و توی مهمونی حضور داشته
باشم.خشکم زد وباورم نمی شد این ناپرهیزیها بعید بود .دلم نمی خواست برم بالا نگران مامان بودم ازصبح
حالش خوب نبود وتب بالایی داشت اما مجبور بودم وقتی دیدم حال مامان خوبه اماده شدم ویه جین ابی
روشن با یه سارافون وشال صورما ای پوشیدمو رفتم بالا.زن عمو که منو دید یه نیشخند زد و گفت نمی شد
یکم ارایش کنی که اینقدر زرد ورنگ ورورفته نباشی؟
اهمیتی ندادم و به سمت اشپز خونه رفتم که زنگ خونه به صدا در اومد.صداهایی از ها ل می اومد.صدای
ذوق زده ی زن عمو زینت که خوش امد میگفت وصدای تعارف عمو یاور که کسی رو به داخل دعوت
میکرد.تو اشپز خونه بودم که عمو یاور صدام کرد.......
عمو یاور صدام کرد که برم پیششون
-ساره جان عمو بیا پیش ما زحمت نکش زن عموت کارها رو انجام میده
شوکه شدم .من از کی ساره جان بودم و خودم خبر نداشتم.وارد سالن که شدم داشتم شاخ در می
اوردم,مهمونهای عمو یاور اقای صارمی ومرد چشم خاکستری بودند.اروم سلام کردم مرد چشم خاکستری
جوابمو نداداما اقای سارمی به گرمی حالم رو پرسید.مرد چشم خاکستری به حالت عصبی پاهاشوتکون
میدادواقای صارمی با لبخند نگاهم میکرد.دورترین مبل را برای نشستن انتخاب کردم وسرمو پایین
انداختم.نگرام مامانم بودم و اصلا حواسم به حرفهایی که توی سالن زده میشد نبود.بعد از یک ربع ازجام بلند
شدم که همه نگاهشون به سمت من چرخیدو منتظر نگاهم کردند
-میرم سری به مادرم بزنم الان میام
سالنو ترک کردم و پایین رفتم.مامان بهتر بود و خوابیده بود.برگشتم بالا که پشت در سالن صدای اقای
صارمی به گوشم رسید:
-شما مطمئن هستید قبول میکنه
-بله,ساره روی حرف من حرف نمی زنه من الان بزرگتروقیمش هستم ,ساره به حرف من گوش میده
صدای دیگه ای که فکر کنم مربوط به مرد چشم خاکستری بود به گوشم رسید
-اقای محترم به حرف گوش میده یعنی چی ؟باید راضی باشه وازته دل قبول کنه وگرنه من نیستم
-اقای صارمی:شهروز جان ارام باش
-دایی شما منو مجبور کردی یادت باشه منم قبول کردم اما باید راضی باشه همین
-عمو یاور:راضی میشه من قول میدم اصلا کی از شما بهتر فقط شماهم قولی که دادید یادتون نره
-اقای صارمی:نگران نباش همه چیز تو محضر حل میشه
خنده ام گرفت حتمت بازهم عمو یاور یه بدهی بزرگ دیگه بالا اورده بود.با وارد شدنم به سالن همه ساکت
شدند.نشستم سر جام که عمو پرسید:عموجان مادرت بهتره؟
لبخندی مصنوعی زدم و گفتم بله ,خوابیده
دیگه حرفی نزدم .چشم دوختم به مردی که حالا می دونستم اسمش شهروزه.یه مرد با چشمهای خاکستری
و موهای سیاه.ناخود اگاه فکر کردم همسر این ادم می تونه چه شکلی باشه؟ایا به جذابی خودش هست
یانه؟بچه چی ؟بهش میخورد بچه داشته باشه؟نه نه اصلا بهش میخورد مجرد باشه.از فکرهای خودم خنده ام
گرفت و لبخندی روی لبهام نشست.بعد از چند لحظه شهروز برگشتو نگاه ولبخندمو غافلگیر کرد.لبخند
مهربونی به سمتم پاشیدو دوباره به سمت تلوزیون برگشت.خیلی خجالت کشیدم و خودمو مدام سرزنش
میکردم.
صدای عمو یاور به گوشم رسید:ساره جان اقایون برای دیدن شما اومدن
لبخندی زدمو با خجالت گفتم :ممنون لطف دارند
اقای صارمی:من از شما خیلی برای شهروز تعریف کردم مشتاق دیدار بودیم که خدمت رسیدیم.
باخجال سرم پایین انداختمو گفتم:شما به من لطف دارید
اقای صارمی:ساره جان دخترم شما درس می خونی؟
خواستم جواب بدم که زن عمو زینت اجازه ندادو خودش شروع کرد از من تعریف کردن
داشتم شاخ در می اوردم زن عمو زینتو این حرفا,بعید بود نا خود اگاه نیشخندی روی لبم نشست.حوصله ی
جمعو نداشتم برای همین بلند شدم به اشپز خونه رفتم و خودمو سرگرم کارها کردم که زن عمو خودشو به
داخل اشپز خون رسوند:زشته دختر می خوای آبروی منو ببری اینا به خاطر تواومدن حالا حتما همه باید
بفهمن که تو چه وضعیتی زندگی میکنی؟
-چی میگی زن عمو حوصله نداشتم
-خوبه خوبه والا,حالا یکی هم که اومده جلو خواستگاریت واسش کلاس می زاری ؟
خنده ام گرفت و گفتم:چی می گی زن عمو خواستگاری دیگه چه صیغه ایه؟
انگار زن عمو منتظر همین حرف بود که نیششو باز کرد شروع به حرف زدن کرد
-این اقاهه کلی مال و منال داره اگه خونه شونو ببینی شاخ در میاری,خونه که نبود قصر بود والا..........
زن عمو همین طوری با ذوق تعریف میکردو من از لحن زن عمو خنده ام گرفته بود.زن عمو از اون ادمهایی
بود که به هر کس به اندازه ی پولی که داشت احترام می گذاشت و عشقش عوض کردن النگوهاش بود که
هر ما ه یکبار این کارو میکردو بعدش پزشو به عالمو ادم میداد
با خنده پرسیدم مگه شما خونه شون رفتی؟
-اره همون موقع که آریاانژاد تو رو از عموت خواستگاری کرد ما رفتیم تحقیقات, عموت گفت بریم که فکر
نکنن تو بی کس و کاری
بلند خندیدم :چی میگی زن عمو
-دختره ی چشم سفید خواستگار داشتن اینقدر خوشحالی داره.ندید بدید,البته بایدم بخندی تو از اولم
شانس داشتی
در حالی که خند ه ام بند نمی اومد گفتم کی ازمن خواستگاری کرده:آریانژاد بزرگ همون که تو
سالنه,عموت میگه از کله گنده های تهرانه,خیلی پولداره
یکم که اروم تر شدم گفتم :بسه زن عمو شوخی جالبی بود
-شوخی چیه؟باور نمی کنی؟
رفتم توی فکر ,تو فکر حرفهای زن عمو باید خودم می پرسیدم تا باور می کردم.دویدم سمت سالن که همه
نگاهشون برگشت سمت من به سمت شهروز نگاه کردمو گفتم:شما اقای آریانژاد هستید
با یه لبخند مهربون گفت:بله
همون که یه عالمه رستوران و فروشگاه داره
-بله
-همون که یه عالمه پول داره؟
خنده اش گرفته بود و بالبخند گفت:بله هم رستورانا مال منه وهم میگن خیلی پول دارم
کم کم ارامشم رفت و جاشو به نفرت داد ومن متنفر شدم از ادمی که همه ی زندگیمو ازم گرفته بود .من
شهروزو مقصر تمام بد بختی هام می دونستم.
سعی کردم با ارامش شروع به حرف زدن کنم اما هر لحظه عصبانیتم بیشتر میشدو صدام ناخوداگاه بالا می
رفت:
-به به اقای اریانژاد ,مشتاق دیدار.البته خدمت رسیده بودم برای عرض ادب اما یادمه مثل یه تیکه اشغال
پرتم کردید وسط خیابون.میگن که ثروتمندیدصد البته که درست میگن,شما ادمای پولدار با له کردن ما بد
بخت بیچاره ها به اینجا رسیدید,پاتونو می ذارید رو زندگی ما بعد که بالا رفتید از اون بالا با پوزخند
نگاهمون می کنید.
همین طوری با بغض حرف میزدم نمی خواستم جلوی این ادمها اشک بریزم.عمو یاور بهم تشر زد :بسه ساره
بشین
شهروز با هر کلمه از حرفهای من سرخ و سرختر میشد.اما من توجهی نداشتم.برگشتم سمت عمو یاوروبا درد
گفتم:چی بسه عمو.داری با زندگی من چیکار میکنی عمو
داشتم نفس کم می اوردم لحظه ای سرم گیج رفت که دستمو گرفتم به دیوار که نیوفتم.
عمو یاور دلش به حال سوخت خواست بیاد طرفم که اجازه ندادم گفت:بسه دختره ی احمق الان حالت بد
میشه
با درد و ناراحتی نگاهش کردمو گفتم:عمو واقعا نگران منی؟باورنمی کنم.من حتی اگه بمیرم هم واسه شما
فرقی نمی کنه
بابغض نگاهی به سالن انداختم وزیرلب به عمو گفتم:خیلی بی انصافی عمو,خیلی
اقای صارمی گفت صبر کن دخترم داری اشتباه می کنی
برچسب:
نویسنده: هلیا حسینی