.دوهفته بیشتر طول نکشید که بساطعروسی راه انداختیم.....فکر می کردم خوشبخت ترین ادم روی زمینم.....از خوشحالی روی پام بندنبودم....شب که شدهمه رفتند من موندمو سیمین.....یه شب رویایی....من واقعا خودمو خوشبخت میدونستم....
سرمو تو بازوی شهروز فرو کردم.....دلم نمی خواست بیشتر از این از شب رویاییش با سیمین بشنوم......من
برچسب:
نویسنده: هلیا حسینی
خیلی خیلی...حسودم....
-ساره....عزیزکم....منو ببین....
سرمو کمی بلند کردمو به چشمهای خسته ی شهروز چشم دوختم.....لبخند خسته ای زدوگفت:نگران چی
هستی؟.....حسود نباش....می خوای دیگه نگم....
سرموروی بازوی شهروز جابه جا کردم.....با صدای اروم وگرفته ام گفتم:نه بگو.....می شنوم....
شهروز حلقه ی دستهاشو دورم محکم تر کرد وادامه داد....................
اون شب اولین واخرین باری بود که با سیمین بودم......بچه بودم اما احمق نبودم.......سیمین دختر نبود.........
بعد اون شب کاخ رویاهام فروریخت.....چی می خواستم چی شد....سیمین اعتراف کرد که پنهانی صیغه ی
کسی شده بوده واز منم احمق تر کسی وجود نداشته که ابروشو حفظ کنه.......بهش گفتم طلاقش می دم
....خندیدوگفت:این طوری ابروی خودم میره...راستم می گفت....صبر کردم یک ماه بعد به طور پنهانی اقدام
کردم برای طلاق.....سیمین خوشحال بود چون می تونست بره خارج از کشور.....بعدها فهمیدم شرط عمو
واسه این که اجازه بده سیمین برگرده این بوده که ازدواج کنه.....درست روزی که می خواستیم طلاق
بگیریم فهمیدم سیمین بارداره.....دنیا روی سرم خراب شد.....هزار جور شک وشبهه واسم به وجود
اومد....باخودم گفتم بچه واسه منه.....حالا که سیمین بارداره صبر می کنم بچه دنیا بیاد بچه رو می گیرم بعد
بهش می گم بره.....وقتی این حرفو به سیمین زدم خندیدو گفت:من نمی تونم بچه داربشم...گفت آناوا ثمره
ی عشقشه...من فقط 24سالم بود ....خیلی بچه بود م....با سیمین دکتر رفتیم.....بهم گفتند چون مادرم سابقه
ی نازایی داشته حالا من هم همون طورم....احمقانه است نه؟من حتی دنبال درستی یا غلط بودن این حرفها
هم نرفتم.....زندگی برای من تموم شده بود.....اسم آناوا رو من انتخاب کرده بودم.....تمام مدتی که سیمین
باردار بود دنبال یه راه چاره بودم......متاسفانه آناوا هفت ماهه به دنیا اومد....من که تمام مدت دروغ شنیده
بودم این رو هم یه دروغ دیگه فرض کردم.....نمی دونستم که این بچه واقعا7ماهه به دنیا اومده...به دنیا که
اومد حتی بهش نگاه هم نکردم....
آناوا 2ساله بود که بادرد سر فراوان سیمین طلاق گرفت.....بچه رو برداشت ورفت....دوسالی که موند فقط به
خاطر کوچیک بودن بچه بود......درکمال ناباوری موقع رفتن هم علت طلاق گرفتنشو این طور بیان کرد که
شهروز تصادف کرده ودیگه نمی تونه بچه داربشه...حالا افسرده است وزندگی به من سخت شده....میرم که
راحت باشه...
بعد از رفتن سیمین واقعا داغون شدم...واسه یه مرد خیلی سخته که همه به چشم یه ادم عیب دار نگاه
کنند....سیمین با همه ی بدی هاش رفت واین طور نشون داد که بدبخت این ماجرا من بودم....نشون داد که
سیمین منو دور انداخت ورفت.....ولی هیچ کس از اصل ماجرا خبر نداشت.....دوماه تمام تنها خودمو تو خونه
حبس کردم تا اینکه دایی حامد از خارج برگشت....پیداش کردم....دستمو گرفت وکمکم کرد بلندشم.....ازنو
شروع کردم تو22سالگی اونقدر کار کردم وپیشرفت کردم که به اینجا رسیدم....طبق قانون دادگاه باید هرماه
پولی به حساب سیمین واریز کنم....بعد از طلاق چند باری مجبورشدم برم سراغشون....سیمین تو این همه
سال بار دومیه که ایران اومده.....چند باری که سراغشون رفتم از دیدن آناوا دلم یه حالی می شد....یه
جورایی دلم براش می سوخت....ته چشمهاش غم عجیبی بود....با این که دخترم نبود ولی حس خاصی بهش
داشتم..... شاید یه جورایی احساس مسولیت باعث می شد بیشتر هواشو داشته باشم.....
حالا بعد این همه سال سیمین اومده میگه آناوا دخترته........حرفشو باور نکردم...اما وقتی ازمایش دی ان ای
دادیم ودیروز جوابشو گرفتم دنیا روی سرم خراب شد.......می دونی همه چیز برام خیلی سخت بود همیشه
باخودم می گفتم اگه یه روز بچه داربشم نمی ذارم اب تو دلش تکون بخوره....می گفتم دنیارو به پاش می
ریزم......بعد این همه مدت از دختر خودم بی خبر بودم....سیمین داره میره....باآناوا صحبت کردم دوست داره
بمونه......سیمین هم مخالفتی نداره......اونقدر شوکه ام که نمی دونم باید چه عکس العملی نشون
بدم.....داغونم ساره......داغون......
بعد این همه سال که واسه این بچه کم گذاشتم.......من بهش مدیونم...باید جبران کنم.....همه چیزو واسش
جبران می کنم..... وقتی سیمین بهم گفت می دونی چیکار کردم........محکم زدم زیر گوشش.....اومده بود
دفترم.....هنوز که هنوزه صورتش کبوده....حقشه....باید بدتر از اینهاسرش بیاد......کم اورده....نمی دونم چه
گندی زده ولی هرچی هست دیگه نمی تونه آنا رو نگه داره......میگه چون می دونسته من به هیچ قیمت بچه
مو بهش نمی دم واسه همین دروغ گفته.....
می دونی ساره.....من بچه بودم.....رودست خورده بودم وغرورم اجازه نمی داد چیزی رو پیگیری کنم.....حالا
امروز ....بعد از این همه سال بازم رو دست خوردم.....سیمین فردا شب شرشو کم می کنه.....محاله دیگه بذارم
رنگ آناوا رو ببینه.....
امروز صبح تو باغ....وقتی از ته دل می خندید بغض گلومو فشرد......به خاطر حماقت یه زن من چقدر از این
لذت...لذت خندیدن دخترم دور بودم......
شهروز به سمتم برگشت وگفت:حالا قراره آناوا باما زندگی کنه.....می دونم سخته.....اما من نمی تونم از هیچ
کدومتون بگذرم....از طرفی هم می دونم شاید واست سخت باشه....گیر کردم ساره.....به خدا نمی دونم باید
چیکار کنم.....
بغضمو فرو دادم وگفتم:حالا می خوای بین من وآناوا یکی رو انتخاب کنی؟
شهروز به حالت عصبی محکمتر بغلم کردوگفت:چرت نگو.....من می خوام هردوتانو حفظ کنم.....
شهروز مکثی کرد....کلافه وعصبی پوفی کردوگفت:ساره .....یه چیز دیگه ام هست که باید بدونی.....
منتظر نگاهش کردم که گفت:تو جات همیشه تو قلب منه ساره.....اینجا خونه ی توست ......خونه ی ما....یه
خونه پر از عشق.....نفسم بند شده به نفست ساره...اینا رو میگم که بدونی کجای زندگیم هستی...
نگاهی دوباه به من انداخت......نفس عمیقی کشیدونگاهشو از نگاهم گرفت وبه رو به رو دوخت
-پسرعموت برگشته.......دنبالت می گرده..........
سریع ازجابلند شدم.....روی تخت نشستم وناباورانه به شهروز نگاه کردم.....
-کی.....کی....برگشته؟
شهروز نگاه غمگینی به من کردوبالحن ارومی گفت:ماهان.....پسر عموت...اومده دنبالت......
نگاهی دوباره به سرووضعم انداختم......بااسترس دستی دوباره به روسری ام کشیدم که در اتاق زده شد....این
روزها تمام وجودم شده بود پر از استرس .....سرفه ی کوتاهی کردم وبه دنبالش شهروز وارد اتاق
شد....بانگرانی نگاهی به من انداخت وگفت:خوبی؟
باصدای گرفته ای جواب دادم:اره...خوبم...
به سمت شهروز رفتم.....کنارش رسیدم....سرمو خم کردم وروی سینه اش گذاشتم....نفس عمیقی کشیدم
ووجودم پراز ارامش شد....هم زمان با دستهایی که دورم حلقه می شد صدای شهروز به گوشم رسید.....
-اروم باش ....من کنارتم....این همه استرس برای چیه؟
نفس عمیقی کشیدم....باچشم بسته زمزمه کردم....
-ارومم....الان خیلی ارومم...
شهروز منو از خودش جدا کرد ....لبخند مهربونی به صورتم زدوگفت:بریم؟
کلافه پوفی کردم وگفتم:بریم.....
بابدنی پراز استرس همراه با شهروز از پله ها به پایین سرازیر شدم.....نزدیک سالن که رسیدیم چشم دوختم
به مردی که پشت به من روبه رو ی پنجره ایستاده بود......غم عالم به دلم سرازیر شد.....هنوز حتی استایل
ایستادنش یادم بود.....این مرد به من قول داده بود.....که باشه....پابه پام....قول داده بود....گفته بود اگه مشکلی
پیش اومد کمکم می کنه.....گفته بود نگران نباشم تاوقتی که هست.....امانبود....نبود وقتی من تنها
بودم....نبود وقتی سامان مرد....نبود وقتی بابامرد.....نبود وقتی من زجر می کشیدم.....نبود وحالا برگشته
بود....بعداز این همه مدت....حالا که همه چیز درست شده......حالا که به ارامش رسیدم.....
باصدای بغض کرده وگرفته صدا زدم:ماهان......
به سمتم برگشت.....دلک پربود ازش....پرازدلخوری.....پراز ناراحتی.....اماحالا که دیدمش.....نمی دونستم
احساسم چی بود....من عد از این همه مدت یکی از اقواممو دیده بودم.....ماهان باچشمهایی غمگین نگاهم
کرد......ناباورانه قدمی به سمتم برداشت.....دومین قدم....پرده ی اشک اجازه نمی داد بیشتر ازاین قدمهاشو
بشمرم.....نمی دونم چندمین قدم بودکه به من رسید....لحظه ای بعد حجمی پرازگرما ......پراز لرزش دراغوشم
گرفت......بوی خوبی می داد.....بوی دلتنگی....بوی تنهایی....وگاهی بوی بابا....یاداون وقتها به خیر که ماهان
پسر بزرگ بابا بود......برادر بزرگ من وسامان....
باصدای شهروز ماهان ازمن جداشد....
-بفرمایید اقا ماهان.....تو سالن درخدمتتون باشیم.....
هم زمان باجداشدن ماهان دستی دورکمرم حلقه شد.....نگاهی به کنارم انداختم.....شهروز کلافه وعصبی
کنارم ایستاده بود وسعی در راهنمایی ما به سمت سالن داشت......
روی مبلها جاگرفتیم.....شهروز بدون این که دستشو ازکمرم جداکنه کنارم نشست.....ماهان روبه روی
مانشسته بود وباغمگینی نگاهم می کرد....چندلحظه بعد اروم شروع به صحبت کرد
-خوبی ساره؟....
اروم وبدون حرف اضافه ای گفتم:خوبم.....
-چقدرعوض شدی ساره.....بزرگ شدی.....خانم شدی...
مجبور بودم بزرگ شم....
-سرماخوردی؟
پوزخندی ناخوداگاه روی لبهام نشست وزمزمه کردم:اره....حالم یکم خوب نیست....
ماهان نگاهی به شهروز انداخت وگفت:باید حرف بزنیم.....تنها.....
اخم های شهروز درهم کشیده شدوحلقه ی دستهاش دورمن محکم تر.....
-حرف بزنیم.....اشکال نداره....من وشهروز چیز پنهانی ازهم نداریم.....
ماهان اخمی کرد....پاروی پاانداخت....تکیه به مبل داد ودرحالی که دستهاشو جلوی سینه حلقه کرده
بود.....گفت:اومدم ببرمت.....
چقدراین استایل ومدل حرف زدن شبیه تمامی حالتهای اقاجون بود......
من هنوز تو شوک دیدن ماهان بودم جوابی ندادم که شهروز به حرف اومد:جسارتا می تونم بپرسم کجا؟؟؟
من هنوز تو شوک دیدن ماهان بودم جوابی ندادم که شهروز به حرف اومد:جسارتا می تونم بپرسم کجا؟؟؟
ماهان پوزخندی زدوگفت:باخودم می برمش....تاحالا زیادی مزاحم شدیم.....
شهروزفشار بیشتری به بازوهای من وارد کردوگفت:شمارو نمی دونم اما...ساره مزاحم نیست....مراحمه....ساره
رو سرما جاداره.....
ماهان پوزخندی زدوگفت:البته که جا داره واسه شما که بدنشده....بااین سن وسال....بااون وضعیتی که
دارید....یه زن جوون گیرتون اومده....چی ازاین بهتر؟
صورت شهروز از عصبانیت سرخ شد....ازفک قفل شده اش می تونستم پی به عصبانیت شهروز ببرم.....ماهان
حق نداشت به شهروز توهین کنه.....شهروز ازبین دندونهای کلید شده اش ادامه داد:حرف دهنتو بفهم....به
احترام این که مهمونی هیچ چی بهت نمی گم....
ماهان پوزخندی زدوگفت:چراازواقعیت فرار می کنی؟...خودتم خوب می دونی ساره مجبور بوده باهات ازدواج
کنه.....چاره ای نداشته....
هم زمان بااین حرف ازجابلندشد ومن شوکه شده شاهد این ماجرا بودم....
درهرحال خواستم بدونید....من می برمش....کسی هم نمی تونه جلوی منو بگیره....
شهروز هم ازجابلند شده بود ودستهاش ازعصبانیت به هم مشت شده بود.....ماهان جلوی من ایستاد....روی
زانوهاش نشست دستمو گرفت وگفت:همه چیز درست میشه.....می برمت....اماده باش....وسایلتو جمع کن تا
اخر هفته می ریم....
ماهان سری خم کردورفت....من شوکه وبی حال فقط سرجام نشسته بودم...شهروز باحالتی خسته تنشو روی
مبل پرت کرد....روی زانوهاش خم شدوسرشو به دستهاش گرفت....دستمو به سمت موهاش بردم....بالمس
موهاش توسط سرانگشتهام ارامش برگشت به وجودم....حقش نبود...حق مرد مهربون من این نبود....ماهان
حق نداشت....
باعجله ازجابلند شدم وبه سمت در ورودی دویدم....به صدای ساره...ساره....گفتن شهروز توجهی
نکردم....ماهان نزدیک درب ورودی بود....بلند صدا زدم:ماهان...
به سمتم برگشت....لبخندی زدوگفت:چی شده ساره....نگران چیزی نباش.....
نفس نفس می زدم.....نفس گرفتم وگفتم:من باهات نمیام.....
-چی؟؟؟؟
دوباره نفسی گرفتم وگفتم:برگرد.....دنبالم نیا...من باهات نمیام.....من خوشبختم.....اگه....اگه جایی برم...که
شهروز نباشه...می میرم...
صدام ناخوداگاه بالا رفته بود.....که باصدای گرفته دادکشیدم:تو حق نداشتی باهاش اون طوری صحبت
کنی.......حق....نداشتی...
-چی میگی ساره؟؟لازم نیست بترسی....من می برمت...خودم نوکرتم....من کم گذاشتم واست......اون موقع ها
گیر بودم...به خدا وضعیتم طوری نبود که بیام....الان اوضاع فرق کرده...باید واست توضیح بدم.... می خوام
جبران کنم......
بغض گلومو گرفته بود.....نفسم داشت می رفت ومن تمام وجودم پیش مردی بود که الان تو سالن سرشو تو
دستهاش گرفته.....
-اگه...می خوای....جبران کنی...دست از سرم بردار...دنبالم نیا....من بدون شما خوشبختم....
برگشتم وبه سمت شهروز پرواز کردم....حتی به صدای ماهان که ناباورانه صدام می کرد توجهی نکردم
وارد سالن که شدم شهروز با شانه هایی فرو افتاده راه پله ها رو در پیش گرفته بود.....
-شهروز.....
مکثی کرد ....به سمتم برگشت....غم چشمهاش دیوونه ام کرد...
-راست میگه....گفته بودم که برای بودن باتو زیادی پیرم.....
ناباورانه صدا زدم:شهروز....
-چیزی نگو....
شهروز راه پله ها رو در پیش گرفت ومن ناباورانه به رفتنش نگاه کردم....روی زانوهام نشستم.....حق من
نبود....دلخوری شهروزحق من نبود....ماهان حق نداشت...به خدا حق نداشت.....اشکهام راه خودشون رو از
گونه هام به پایین پیدا کردند.....امروز روز مرگ من بود....امروز شهروز من...مرد مهربون من ناراحت بود.....ای
کاش ماهان هیچ وقت سراغمو نمی گرفت...........
نگاهی دوباره به گوشیم انداختم.....همین طور زنگ می خورد ومن اصلا دوست نداشتم جواب بدم.....این ادم
یک هفته ی جهنمی برای من ساخته بود.....ماهان مدام تماس می گرفت ومن دوست نداشتم جواب
بدم.......یک هفته بود که شهروز بامن سرسنگین بود....همون شب وقتی گفت که می تونم برای رفتن
یاموندن تصمیم بگیرم فهمیدم کار سختی در پیش دارم....شهروز بامن سرسنگین بود....قهر نبود....اما خیلی
سرسنگین بود شاید به قول خودش که به آناوا گفته بود نمی خواد من به خاطر دین یاوابستگی
بمونم.....شاید واسه اینه که ازم دوری می کنه که تصمصم گیری واسم راحت تر بشه....اما این ادم نمی دونه
نفسم بند شده به نفسش....نمی دونه کجا باید یرم وقتی همه چیزم اینجاست....یک هفته است که دیر میاد
وصبح زود میره.....حتی موقع خواب پشت به من می خوابه...اون قدر دوره ازم که نمی دونه حالم اصلا خوش
نیست....دارم نفس کم میارم....دارم میمیرم....از این فکر لبخندی روی لبم نشست....مگه شهروز نمی خواست
من برم...خوب منم میرم...اما کجا؟...میرم اون دنیا....دقیقا از روزی که شهروز رهام کرده من هیچ دارویی
مصرف نکردم....خس خس سینه ام روز به روز بیشتر میشه...روزی باید سه بار اکسیژن مصرف کنم...اما
شهروز نمی دونه....آناوا از حالم خبر نداره فکر می کنه مشکل کوچیک تنفسی دارم که خیلی مهم
نیست....اما بااین حال هرکاری از دستش بربیاد واسم انجام میده....شیرینی زیادی باخودش داره...یه دختر
نوجوان بالهجه ی شیرین که هنوز تمام فکر من مشغول غم ته نگاهشه...ای کاش قبل از مردن بتونم کاری
برای این دختر انجام بدم.....
-باشهروز قهری؟
به سمت آناوا که روی مبل کناری نشسته بود ومشغول خوردن توت فرنگی بودنگاهی انداختم......لبخندی
زدم ...ماسک وکنار زدم وگفتم:نه....
خندیدوگفت:پس شهروز باتو قهره؟
اروم زمزمه کردم:نمی دونم......
-می خوای بری؟.....
-نمی دونم.....
ظرف رو کناری گذاشت وسربه زیر انداخت وگفت:به خاطر من می خوای بری؟
هرچند بی حال بودم اما بلند شدم ...روی مبل نشستم وگفتم:این چه حرفیه؟
پوزخندی غمگین زدوگفت:شهروز خیلی دوست داره......منم دوست دارم....نمی خوام باعث این رفتن من
باشم.....
نفس خسته ای کشیدم وگفتم:این حرف ونزن....تو باعث این مسائل پیش اومده نیستی....من نمی دونم چرا
شهروز لج کرده....به خدا نمی دونم چشه؟....حتی نمی ذاره حرف بزنم....چند بار رفتم باهاش حرف بزنم وبگم
من نمی خوام برم اما جواب نمی ده....بهش زنگ می زنم می گه کار دارم وزود قطع می کنه....درمونده شدم
.....
سرفه ی خشکی کردم که آناوا مشکوک نگاهم کرد.....کنارم نشست وگفت:مطمئنی مشکلی نداری؟انگاری
حالت خوب نیستا.....
لبخند زورکی زدم وگفتم:خوبم....
اما خوب نبودم....گیج بودم....امروز حال عجیبی داشتم...باهر سرفه چهار ستون بدنم می لرزید.....به سختی
ازجابلند شدم که خودمو به اتاقم برسونم...تلو تلو خوران رفتم جلو که دستی زیر بازومو گرفت....آناوا متفکرانه
به زمین چشم دوخته بود....
-کمکت می کنم...
ومن چقدر ممنونش بودم......به اتاقم که رسیدم....باکمک آناوا روی تخت دراز کشیدم.....
-اگه چیزی خواستی صدام کن...
باشه ای گفتم که حتی خودم به زور شنیدمش......چشم روی هم گذاشتم....ظهر بود....من حتی نتونسته بودم
برای ناهار چیزی بخورم...خس خس وسوزش سینه امانمو بریده بود....کسی در اتاقو بازکرد.....قدمهایی به
تخت نزدیک شد...دستی روی سرم قرار گرفت....آناوا بالهجه ی شیرینش اروم صدام زد.....
-ساره جون... بیداری؟
نای باز کردن پلکهامو نداشتم....ترجیح دادم جوابی ندم....آناوا مکثی کرد دستی دوباره روی سرم
کشیدورفت.....از صدای سرفه ی خشکی که کردم سرجا ایستاد...قدمهاش متوقف شد...مکثی کرد وبا عجله از
اتاق خارج شد.....
پلکهامو روی هم فشردم.شاید بهتر می شدم.....احساس می کردم اکسیژنی که به قلبم می رسه هر لحظه کتر
وکمتر میشه.....صدای گوشی باع شد بابی حالی چشم از هم باز کنم....کشان کشان خودمو به میز کنار ایینه
رسوندم....به پیامکی که ار سمت ماهان بود چشم دوختم
"جوابم بده...کار خیلی واجبی دارم"
گوشی هم چنان زنگ می خورد....من دلم از همه پر بود بیشتر از شهروز...من مست بوی پیراهنش بودم
وشهروز یک هفته بود خودشو از من دریغ کرده بود....باکس داروها م وهم چنین اسپری های استفاده نشده
روی میز بود....هیچ دارویی تو دنیا نبود که ارومم کنه....من فقط دلم مردمو می خواست....دلم شهروز می
خواست.....بغض گلومو فشردواشک دیده مو تار کرد....درب اتاق به شدت باز شد...از پشت پرده ی اشک
شهروز قابل دیدن بود....باقدمهای بلند به سمتم اومد....قطره اشکی که از چشمم فرو افتاد باعث شد تصویر
شهروز جلوی چشمم جون بگیره......تلو تلو خوران خودم کمی جلو کشیدم.....شهروز به من رسید وبعد من
بودم واغوشی که منو درخود حل کرده بود.....نفس عمیقی کشیدم...حرکات شهروز عصبی وباعجله
بود......ومن باگیجی تمام فقط زمزمه هایی از صداش می شنیدم.....
-خوبی ساره.....چراحالت بد شده؟هان؟
منو از خود جدا کرد....دستهاشو دوطرف صورتم قرار داد.....نگاه نگرانی به چشمهام انداخت....
-خوبی؟داروهات کجان؟....
قبل از این که جوابی بدم....شهروز منو رها کرد به سمت میز رفت ودستی به داروهام انداخت....بابازکردن
بسته ی قرصم مکثی کرد.....باشدت به سمتم برگشت....چشمهاش...کمی....وشاید بیشتر از کمی سرخ
بود....شاید از عصبانیت.
اینا چیه ساره....
تلو تلو خوران جلو امدم....وباگیجی جواب دادم:دارو دیگه....
صداش کمی بلند شد
-خودم می بینم....چرا پره؟؟مگه تو داروهاتو نمی خوری؟؟
لبخندی ناخوداگاه روی لبم نشست....سرفه ی خشک وکوتاهی کردم....چشمم خورد به آناوا که تو درگاه اتاق
ایستاده بودوبانگرانی به مانگاه می کرد.....دهانم خشک خشک بود....اروم زمزمه کردم
-نه.............
صدای داد شهروز باعث شد تمام بدنم بلرزه
-نه............
شهروز ادامه داد:می فهمی چی داری می گی احمق.....یعنی چی که داروهاتو نمی خوری؟؟
شهروز به سمتم اومد....بازوهامو در دست گرفت ...باشدت تکونم دادو داد کشد:چرا داروهاتو نخوردی....می
خوای خودتو بکشی....
بازوهام از دستهاش جدا کردم....قدمی عقب گذاشتم وگفتم:اره........
-چی داری می گی احمق....
از داد وفریادی که می کشیدحتی ستونهای خونه هم به لرزه در می اومد....اما من اروم بودم...اروم
اروم....شاید بعد این که حرفهام زدم می تونستم راحت بخوابم.....
-تو گفتی برو....منم می خوام برم....
-من گفتم برو نگفتم خودتو بکش....
نمی دونستم این اشکهای مزاحم چرا دست از سرم برنمی دارند.....
-تو من نمی خوای....گفتی برو....می خوام برم که تو راحت باشی.....
درموند وناباورانه صدام زد:ساره.
مکثی کرد وادامه دا:تو حیفی ساره...من خواستم بری که جوونیت به پای من هدر نره.....ساره من می خوام
خوش باشی....
باپشت دست اشکهام پاک کردم....باصدای گرفته ای که به زور از هنجره ام خارج می شد گفتم:من
حیفم....وقتی می گی نفسم بند شده به نفست می فهمی چه حالی میشم....می دونی وقتی می گی دوست
دارم بعد می زنی زیرش من چی میشم....من ادم نیستم؟؟؟چرا نمی ذاری حرف بزنم؟؟؟چرا نمی ذاری بگم
نمی خوام برم.....بفمم....به من اهمیت بده....می فهمی وقتی بهم اهمیت نمی دی...وقتی تویی که همیشه
حواست بهم هست نمی دونی حالم بده...نمی دونی یه هفته است دارو نخوردم چه حالی میشم؟؟؟هان؟می
فهمی؟؟؟تو حیفی واسه من.......
بلند دادکشیدم:اره...تو حیفی....
وبلندتر باته مانده ی توانم دادکشیدم:من مریضم.....هیچ کس ساره ی مریضتو نمی خواد.....بفهم...تو هم منو
نمی خوای....
پوزخندی زدم وگفتم:اما کور خوندی من....بیخ ریشتم....
شهروز ناباورانه زیر لب اسممو صدا کرد...اما من لبخندی روی لبم نشست.....آناوا هم چنان ایستاده
بود...شهروز به دیوار تکیه زده بود....ومن خوب بودم خیلی خوب....می خواستم برم پیش شهروز...قدمی جلو
گذاشتم....هرچی جلوتر می رفتم از شهروز دورتر می شدم....دهانمو مثل ماهی که از اب بیرون افتاده باشه
باز وبسته کردم به امید به دست اوردن هوا....اطراف سیاه وسیاه تر می شد...وبعد من بودم که باجایی محک
برخورد کرد....وصدایی ازته هنجره وباتمام وجود اسممو صدا می کرد.........
دستی دوباره به صورتش کشید.....سه روز تمام بود که زندگیش روال تازه ای یافته بود....تمام زندگیش
خلاصه شده بود در این بیمارستان نحس....سه روز بود که ساره اش روی تخت بیمارستان بیهوش بود.....تمام
وجودش دعا شده بود....دکتر هشدار داده بود که اگر تا دو روز اینده به هوش نیاد ......کما....وبعد دیگر بیدار
شدنی در کار نبود....از پشت شیشه نگاهی دوباره به ساره انداخت....صورتش بی رنگ ولبهایش سفید
بودند.....انواع دستگاهها ولوله های تنفسی به ساره وصل بود.....نفس خسته ای کشید وبه سمت نیمکت کنار
سالن رفت.....سربه دیوار تکیه دادوچشم روی هم گذاشت......داشت در سکوت لذت می برد که صدای گریه
ای گوشش را آزرد نگاهی به کنارش انداخت.....کلافه پوفی کرد.....ساعت سه نیمه شب بود واین صدا واقعا
روح خسته اش را آزار می داد.....نگاهی به اطراف انداخت کمی ان طرف تر زنی سر به دیوار گذاشته ....چادر
به سر کشیده وزار می زد.....هیچ کس نبود....تن خسته اش را بلند کرد ......به سمت ایستگاه پرستاری رفت
ولیوان آبی طلب کرد....کنار زن رسید....سرفه ای مصلحتی کرد که زن تکانی به خود داد.....چادر از سر
کشید....زنی مسن با چشمهای اشکی به شهروز نگاه می کرد
-بفرمایید....واستون اب اوردم....
زن با صدای گرفته ای تشکر کرد و شهروز ناخودآگاه به حرف آمد:خدا بزرگه......ایشالا مشکلتون حل می شه
لبهای پیر زن دوباره لرزید
-راضی ام به رضای خدا......
مکثی کرد وادامه داد:دخترم مریضه.....هردو کلیه اش اسیب دیده.....داره میمیره.....می گن باید بهش کلیه
پیوند زده بشه.....اما من نه پولشو دارم ونه موردی پیدا میشه که برم التماسشون کنم...........
قلب شهروز فشرده شد....لبخند غمگینی زدوگفت:ازخدا بخوایید مطمئن باشید کمکتون می کنه....
قدم برداشت که برگردد کنار عزیزش که زن پرسید:شماهم مریض داری؟
سربرگرداند....
-اره زنم مریضه....کنار دخترتون واسش دعا کنید.....
-دوسش داری؟
-عشقمه....
پیرزن نفسی کشیدوگفت:خدا واست حفظش کنه.....
شهروز زیر لب تشکری کردوبه سمت ساره پرواز کرد.....کنار شیشه ایستاد.....نگاهش به سمت دختری آن
طرف تر از ساره کشیده شد.....دختر جوانی که چشم بسته بود.....شاید از ساره کمی بزرگتر بود.....صورتش
سیاه وکبود بود.....شاید این دختر دختر پیر زن بود....
####
روز چهارم بود....دستی به شیشه کشید وزیر لب ساره را صدا کرد.....
-بیدار شو دختر.....التماست می کنم بیدار شی.....
-حالش چطوره؟
نگاهی به کنارش انداخت....مردی کنارش ایستاده بود.....مردی که شاید باعث تمام اتفاقات بود.....شهروز
دستهایش را از حرص مشت کرد ...این مرد حق نداشت اینجا باشد....زیر لب زمزمه کرد..
-حالش تغییری نکرده....
ماهان دست به سینه کناری ایستاد وگفت:شاید بشه خارج از کشور واسش کاری کرد....اگه بخوای من....
شهروز تیز نگاهش کرد که باعث شد ماهان حرفش را ادامه ندهد....شهروز از بین دندانهای کلید شده اش
غرید
-فکر می کنی اگه مطمئن بودم اونجا خوب میشه دست دست می کردم....اگه لازم باشه خودم تا اون طرف
دنیا هم شده می برمش....اگه بدونم هر جای دنیا....هرجایی...خوب میشه مطمئن باش می برمش...
ماهان سر به زیر انداخت وزیر لب گفت:متاسفم....
سکوتی بینشان برقرار شد که ماهان شروع به حرف زدن کرد:شاید نباید می اومدم...من فقط می خواستم
کمکش کنم....حق داره از من دلگیر باشه اما به خدا که من تازه فهمیدم چی کشیده....اون زمان که همه
چیز به هم ریخته بود من کارم گیر بود....حق خروج از اون کشورو نداشتم یه سوئ تفاهم که به خاطر مهاجر
بودنم گریبانمو گرفته بود من می خواستم بهش توضیح بدم اما نخواست که بشنوه....حق داره ازم دلگیر
باشه....من دارم بر می گردم شاید حق با ساره باشه منی که موقع بدبختی هاش نبودم نباید الان خوشبختی
شو لگد می کردم.....
ماهان مکثی کرد دست درجیب کت بهاره اش کرد....پاکتی خارج کرد وبه دست شهروز داد:وقتی بیدار شد
اینو بهش بده...بهش بگو منو ببخشه....در ضمن بگو خوشحال میشم که بیاد دیدنمون.....
دستی روی شانه ی شهروز
ذاشت وگفت:بیارش دیدنمو...البته اگه خواست واگه تونست مارو ببخشه....
شهروز پوزخندی زدوگفت:تو دعا کن بیدار بشه بعد هرجای دنیا که خواست می برمش....
ماهان لبخندی زدوگفت:بیدار میشه مطمئن باش...بیشتر از این حرفها دوست داره....دلش نمی یاد این قدر
اذیت بشی...
دستی روی شانه ی شهروز گذاشت وگفت:ببخش منو....مواظبش باش...
ماهان رفت وشهروز ماند روبه روی شیشه ای که پشتش ساره بود....صدای زمزمه هایی می آمد سر بر گرداند
پیر زن نشسته بود ودعایی را زمزمه می کرد.......
-حالش چطوره؟
نگاهی به کنار دستش انداخت.....آناوا کنارش ایستاده بود.....لبخند خسته ای زدوگفت:فعلا که خوابه
بغضی ناخواسته گلوی دخترک رافشرد
-من باید زودتر بهت می گفتم....به خدا من فکر نمی کردم حالش این قدرا بد باشه.....نمی دونستم مریضه
شهروز دستش را دور شانه ی دخترک حلقه کرد....دخترک را به خود فشرد
-تقصیر تو نیست.....تقصیر هیچ کس نیست....اشتباه از من بود.....
دخترک را در اغوش داشت وباهم به ساره نگاه می کردند.....آناوا به حرف امد
-شهروز بیا بریم پایین.....تو کوله پشتیم واست یکم خوراکی اوردم....چند روزه درست وحسابی چیزی
نخوردی.....
دلش نیامد دل دخترش رابشکند....دستش را گرفت وباهم راهی طبقه ی پایین شدند.....هنگام عبور از کنار
پیرزن دوباره قلبش فشرده شد....چشم بست....شاید نخواست چیزی ببیند....پیرزن بی صدا اشک می ریخت
وتسبیح کوچکی در دست داشت.....
پایین رسیدند.....هردو کنارهم روی صندلی های انتظار نشستند....آناوا به اطراف نگاه می کرد که شهروز به
حرف آمد
-باکی اومدی؟
دخترک بالهجه ی شیرینی گفت:باسعید....کوله ام دستش بود....باید همین جا ها باشه...
صدای سلامی باعث شد سر بلند کنند....سعید باچهره ای جدی وکمی اخم الود نگاهشان می کرد....شهروز
گفت:خوبی سعید....ممنون به خاطر آناوا...
-خواهش می کنم آقا وظیفه است.....ساره خانم خوبند؟حالشون بهتره؟
-اره خوبه...سعید واسش دعا کن....
-ساره خانم دلشون پاکه....ایشالا که خوب میشن....
شهروز زیر لب ممنونی گفت واز سعید خواست کنارشان باشد.....سعید روی تنها صندلی خالی کنار آناوا
نشست....آناوا از کوله اش اب میوه هایی کوچک خارج کرد....با دستهای کوچک ولرزانش یکی راباز کرد وبه
دست شهروز داد......اب میوه ی دوم را باز کرد به سمت سعید برگشت.....سعید اخم الود نشسته بود وبه روبه
رو نگاه می کرد....دلش گرفت .....به سعید تعارف کرد...سعید زیر لب ممنونی گفت واب میوه راگرفت....آناوا
خودش را با پوست گرفتن سیبی مشغول کرد......سعید جرعه ای ازآب میوه اش راخورد....ازدست این خانواده
دلگیر بود اماخوش وخدایش می دانستند راضی به اسیب هیچ کس نبود....باکلافگی از جابلند شد.....رفت
وگوشه ی سالن ایستاد......شهروز ودخترش درسکوت کنارهم نشسته بودند.اناوا برای پدرش میوه پوست می
گرفت وشهروز بی حرف می خورد.....
-اونجا کجاست؟
شهروز به دخترش نگاهی کرد که چشم به تلوزیون دوخته بود.....چشم برگرداند....وجودش لرزید....مستندی
از حرم امام رضا در حال پخش بود.....ایوان طلایی امام رضا از تلوزیون پخش می شد......
-شهروز اونجا کجاست؟
زمزمه کرد:امام رضا.....
آناوا با لهجه ی شیرینی گفت:امام رضا کجاست؟
دستش را دور شانه ی دخترش حلقه کردوارم گفت:اونجا مشهده.....حرم امام رضا....
-چقدرخوشگله....
-اره خیلی...
-شهروز منو می بری امام رضا....
نفس عمیقی کشید وباتمام وجود زمزمه کرد:ازامام رضا بخواه ساره خوب بشه....قول می دم ببرمتون....همین
که ساره بهوش بیاد می برمتون....
-منم می تونم بیام؟
اره...چراکه نه....
دخترک زمزمه کرد:اخه من...من....
-البته که می تونی....همه می تونن برن دیدن امام رضا....
سکوتی بینشان برقرار شد.....شهروز به تصویر چشم دوخت...وجودش لرزید....پرده ی از اشک چشمانش را تار
کرد....با تمام وجود از خدا خواست....باید تصمیمی می گرفت....هرچه زودتر.....زیر لب زمزمه کرد:یاامام رضا
تو که ضامن اهو شدی ضمانت منم پیش خدا کن....
تصمیمش راگرفت از جابلند شدو زیر لب زمزمه کرد:خدایا راضی ام به رضای تو
مطمئن بود ساره هم پشتیبان تصمیمش است....مطمئن بود ساره راضی است.....صدای آناوا متوقفش
کرد:کجا شهروز...
-باسعید برگردخونه....من همین جا می مونم....
قدمی برداشت ودوباره به عقب بازگشت:آناوا مرسی که اومدی.....هیچ چی مثل اومدن تو نمی تونست انرژی
رو به وجودم برگردونه.....
قدمی به سمت سعید برداشت دستی روی شانه اش گذاشت وگفت:مرسی که اوردیش....سعید خواهش می
کنم این چند روز که مانیستیم حواست بهش باشه.....
ارام زمزمه کرد:من مطمئن تر از تو کسی رو ندارم....مواظبش باش...
شهروز باقدمهایی محکم به سمت پله ها رفت.....تصمیمش جدی بود ولحظه ای برای تردید وجود نداشت....
آناوا روی صندلی هم چنان نشسته بود.....چهار روز بود که تنها بود....دلش از تنهایی در ان خانه ی بزرگ می
گرفت....هیچ کس نمی دانست تنهایی ازارش می دهد....بیشتر سعی می کرد کنار خانواده ی رباب خانم
باشد....سه شب بود که خانه ی انها می خوابید...تمام وقتش را انجا سپری می کرد...رباب خانم ومشهدی
رحیم بااو مهربان بودند اما سعید تمام این مدت اخم کرده بود....مثل امروز....حتی کلمه ای هم بااو حرف
نمی زد....دلش گرفت...این مرد چه می دانست از او....چه می دانست از زجرهایی که کشیده بود ...چه می
دانست زجرها چه بااوکرده اند که این گونه عکس العمل نشان می دهد....سربرگرداندومشغول جمع کردن
وسایلش شد....ناگهان چشمش خورد به پسری که به فاصله ی چند صندلی از او نشسته بود....پسرک
لباسهای عجیبی به تن داشت...موهای سرش را به طرز عجیبی اراسته بود..... لرز به تنش نشست....ناگهان
احساس کرد تنهاست...پسرک بالبخند عجیبی نگاهش می کرد....صورت کوچکش رنگ باخت....نگاهی به
اطراف انداخت....سعید کمی دورتر ایستاده بود....سرش پایین بود.....عجولانه کوله اش رابغل کرد....پای تند
کرد وکنار سعید رسید....سعید پرسش گرانه نگاهش کرد.....ازدیدن صورت رنگ پریده ی دخترک اخمش
غلیظ تر شد.....زیرلب گفت:چی شده؟
اناوا شانه ای بالا انداخت وکنار سعید ایستاد...باکنار رفتن آناوا سعید چشمش خورد به پسرکی که هم سن
وسال خودش بود وهنوز به اناوا چشم دوخته بود....زیر لب غرید:اینجا بااونجایی که توش بودی فرق
داره......یکم اگه روسری تو محکمتر کنی به جایی بر نمی خوره....
آناوا سریع کوله اش را روی زمین گذاشت ....روسری اش را محکمتر کردوموهایش را به زیر روسری
فرستاد....کوله اش را روی شانه انداخت ....به سمت سعید برگشت وزمزمه کرد:خوبه؟؟؟؟
سعید از دیدن نگاه معصوم دخترک دلش لرزید.....این دختر چقدر معصوم بود وغمگین....سرش را به سمت
پسر برگرداند...هنوز نگاهش به آناوا بود....اخم غلیظی روی پیشانی اش نشست ناخوداگاه دستش را به سمت
دست دخترک برد....پنجه اش را در پنجه ی دختر قفل کرد واو را به سمت خودش کشید....آناوا سر بلند
کرد .....سعید بااخم بدون نگاهی به دخترک گفت:بریم خونه...دیره....
باقدمهای بلند حرکت کرد ودخترک را به دنبالش کشید واز بیمارستان خارج شدند......همان نزدیکی ها
......درست چند طبقه بالاتر....شهروز با دلی خسته وغمگین مشغول امضا کردن چند برگه بود....این معامله
ای بود بین خودش وخدای خودش...مطمئن بود که ساره هم راضی است..........
خسته ودرمانده تن خسته اش را روی صندلی انداخت.....دست ساره را در دست گرفت......سرخم کرد....بوسه
ای کوچک پشت دست ساره گذاشت....هم زمان قطره اشکی کوچک پشت دست ساره چکید.....درست است
که مرد بود اما دیگر طاقتش تمام شده بود....نگاهی به تخت کناری انداخت پرستاران مشغول جابه جا کردن
وبردن دختر پیرزن بودند.....نگاه دوباره ای به ساره انداخت.....سرش را روی دست ساره گذاشت وزمزمه
کرد:خواهش می کنم بیدار شو.....
-زنت اینه؟
سربلند کرد...پیرزن کنارش ایستاده بود....لبخند به لب داشت....دلش روشن شد از لبخند پیرزن....شاید به
خاطر شادی دل پیرزن خدا دلش را شاد می کرد.....سرش را دوباره به سمت ساره چرخواند...
-بله.......
پیرزن لبخندی دوباره زدوگفت:خدا شفاش بده.....
زیر لب زمزمه کرد:ممنون......حال دخترتون چطوره؟
موجی از خوشحالی صورت پیرزن راپوشاند.....باخوشحالی گفت:یه مورد واسه پیوند پیدا شده...دارن می برنش
اتاق عمل
پیرزن بالحن متاسفی ادامه داد:یه بنده خدایی تصادف کرده....خانواده اش اعضاشو اهدا کردند.....
شهروز زمزمه کرد:خدا به خانواده اش صبر بده....
خم شد وبوسه ای دیگر روی دستان ساره کاشت......پیرزن رفت.....باخوشحالی رفت...شهروز ته دلش
خوشحال بود....چه اهمیت داشت که پیرزن بفهمد او تمام هزینه ی عمل و بیمارستان را پرداخت
کرده......مگر اهمیتی داشت؟...نه نداشت ....خودش خواسته بود کسی چیزی نداند.....لبخندی زدو زمزمه
کرد:اینم از هم اتاقیت....من که کمکش کردم....تو رو خدا بیدار شو.....
سرش را روی دستش گذاشت......دلش ساره را می خواست....حقش نبود ....نه نبود که بعد از این همه سال
تنهایی این طور درمانده شود....ساره عشق بود....برنامه ها داشت برای بودن با ساره.....سرش را بلند
کرد.....دستی به موهای ساره کشید.....خم شد پیشانی اش را به پیشانی ساره چسباند.....چشمانش را
بست....نفس عمیقی کشید وریه هایش را پر از عطر ساره کرد......ارام زمزمه کرد
-بسه...تورو خدا بیدار شو........
بوسه ی ارامی روی پیشانی ساره گذاشت.....قدمی به سوی در برداشت.....به سالن برگشت وبا درماندگی روی
نیکت نشست.....سرش را به دستانش گرفت.....همه جا سکوت بود...ناگهان هم همه ای در سالن
افتاد.....پرستاران دوان دوان به اتاق مراقبت های ویژه می رفتند.....بند دلش پاره شد....ازجا پرید وبه سمت
شیشه رفت....همه دور تخت ساره جمع شده بودند....نمی دید چه خبر است.....پرستاری متوجه اش شد....به
سمت پرده امد وپرده راکشید....شهروز ماند ویک دنیا دلهره.....زیر لب خدا را زمزمه کرد......دلشوره امانش را
بریده بود....نمی دانست چقدر گذشته که دکتر ساره اخم الود وشتابان وارد اتاق شد.....دقایق برایش به مانند
یک عمر می گذشت.....نمی دانست چقدر بعد دگتر از اتاق خارج شد...چهره اش هنوز اخم الود بود.....متوجه
شهروز نبود....شهروز بااسترس فراوان....درحالی که هنجره اش خشک خشک شده بود...صدا زد
-دکتر
پیرمرد به سمتش برگشت.....ارام وباطمانینه به سمتش امد .....بدون این که شهروز چیزی بپرسد...دستش را
روی شانه ی شهروز گذاشت.....شهروز گیج بود.....منگ بود.....به دیوار تکیه داد.....باضرب وبه شدت روی
زمین افتاد....نفهمید کی صورتش غرق اشک شد....شانه هایش از گریه به لرزه افتاد.....چند لحظه گذشت
ناگهان با صورت گریان شروع به خندیدن کرد.....باچشمهای اشک الود خندید .....سرش را بلند کرد وزمزمه
کرد:خدایا شکرت.........
جملات دکتر مدام در سرش رژه می رفتند:تبریک می گم....مریضت بهوش اومد جوون.....یکم باید تحت
مراقبت باشه....تا دوساعت دیگه می برنش به بخش.....
مگر دیگر چیزی مهم بود؟نه هیچ چیز مهم نبود.....ساره که باشد دیگر هیچ چیز مهم نیست......
چشم باز کردم....گیج ومنگ نگاهی به اطراف انداختم....بوی الکل توی مشامم می پیچید....بدنم سنگین
بود....نگاهی به اطراف انداختم ....توی اتاق کوچیکی بودم وروی دهانم ماسک اکسیژنی قرار داشت.....احساس
خواب الودگی نداشتم اما خیلی خسته بودم....نگاهی به اطراف انداختم کسی تو اتاق نبود.....باخستگی چشم
روی هم گذاشتم.....کم کم همه چیز یادم می اومد...دلیل اینکه بیمارستان بودم.....یادخوابم افتادم....شهروز
کجا بود.......صدای در اتاق باعث شد چشم از هم باز کنم.....پرستاری باچهره اخم الود وارد شد.....چند امپول
به سرمم تزریق کرد ورفت.....پشت دستم بالا بردم.....پشت دستم کنار جایی که سوزن سرم بهش وصل بود
کبود رنگ شده بود.....اصلا یادم نمی اومد چند روزه که بستری شدم....بازهم صدای در و به دنبالش پاهایی
که نزدیکم می شدند.....سر برگردوندم.....آناوا بالبخند کنارم ایستاده بود....بادیدنم لبخندی زد کنارم رسید
وروی تخت شخ شد وسرمو به اغوش کشید ....بالهجه ی شیرینی شروع به صحبت کرد
-ساره جوون......بالاخره بیدار شدی؟ماخیلی نگرانت بودیم.....
سر بلند کرد وباچهره ای که حالا بغض داشت ادامه داد:خوب شد که بیدار شدی.....من داشتم می مردم
همش باخودم می گفتم حتما تقصیر منه....خودمو سرزنش می کردم که ای کاش زودتر به شهروز خبر داده
بودم.....
هم زمان که صحبت می کرد قطره اشکی از کنار چشمش سرخورد وپایین افتاد.....اروم زمزمه کردم:گریه
نکن...تقصیر تو نبود....تقصیر خودم بود......
مکثی کردم وپرسیدم:شهروز کجاست؟
بااستین لباس صورتشو پاک کرد وگفت:تا الان پیشت بود به زور فرستادمش رفت......بی عقل یک هفته است
بس نشسته اینجا....
خنده ای کرد وگفت:وای ساره باید می دیدش خیلی شلخته بود...یک هفته است اصلا خونه نرفته.....گفتم
پاشو برو یه دوش بگیر که ساره اگه این طوری ببیندت به کل ازت ناامید میشه.....
به این حرفش لبخندی زدم....کنارم روی تخت نشست.....دستمو تو دست گرفت وگفت:خوب شد بیدار
شد....خیلی خوشحالم......
سکوتی بینمون برقرار شد که گفتم:ببخشید ....خیلی اذیت شدید؟
-اذیت که نشدیم ....اما خیلی ناراحت بودیم.....ازهمه بدتر شهروز بود....خیلی واسش سخت بود.....داشت
عذاب می کشید....اگه خدایی ناکرده بلایی سرت می اومد اون وقت معلوم نبود شهروز چی می شد......
نفس عمیق کشیدم وماسک اکسیژنو روی صورتم جا به جا کردم...آناوا ادامه داد:خونه که نبودی خیلی
سخت بود.....
دستشو فشردمو گفتم:این چند روز کجا بودی؟
-خونه؟
اخمی کردم وگفتم:تنها مونده بودی؟
لبخندی زدوگفت:شب اول تنها بودم ولی بقیه شو رفتم خونه رباب خانم....اونجا می موندم.....
-ببخش آناوا سختت نبود؟
لبخندی زدوگفت:اولش سخت بود روز اول این پسرشون اونقدر اخم کرد که نگو.....
خندیدمو گفتم:خوب الان دیگه اخم نمی کنه؟
لبخند غمگینی زدوگفت:چرا الانم اخم می کنه اما من دیگه عادت کردم.....
یک ساعتی آناوا کنارم موند ......غروب بود که رفت ومن تنها موندم.....روی تخت دراز کشیده بودم....چشم
بستم تا کمی استراحت کنم.....نفهمیدم کی خوابم برد......چشم که بازکردم بیرون تاریک شده بود.....بازهم
تنها تو اتاق بودم.....شهروز نبود ....می دونستم ازم دلخوره اما اصلا نمی خواستم تنبیه من این باشه که نتونم
ببینمش....چند دقیقه ای که گذشت در اتاق بازشد.....اروم چشم روی هم گذاشتم ولبخندی زدم.....عطر
شهروز از هزاران کیلومتر اون طرف تر هم برای من قابل تشخیصه....باچشم بسته لبخندی زدم واروم
گفتم:بالاخره اومدی...
کسی روی تخت کنارم نشست....چشم بازکردم....شهروز بااخم روی تخت نشسته بود ومستقیم به روبه رو
نگاه می کرد....خنده ای کردم....ماسک از روی صورتم پایین کشیدمو گفتم:سلام
جوابی نداد
-قهری؟
بازهم اخم....خندیدم و زمزمه کردم:اخم می کنی خوردنی میشیا.....
تیز نگاهم کرد که لبخند زدم وگفتم:راست میگم دیگه.....
دوباره به همون حالت برگشت که گفتم:حرف نمی زنی؟
سکوت
-چیکار کنم که جواب بدی؟
سکوت
من هم چیزی نگفتم.....مکثی کردم....کمی به پهلو جا به جا شدم....دستمو بلد کردم وروی دست شهروز
گذاشتم.....نگاهی به صورتم انداخت که زمزمه کردم:می دونم دلخوری....حتی اگه حرف هم نزنی ....همین که
اینجا باشی واسم کافیه....
نفس عمیقی کشیدمو گفتم:شهروز عطر تو یعنی ارامش من.....
چشم بستم....تخت کمی تکون خورد....شهروز جا به جاشد....کمی خودمو کنار کشیدم که کنارم دراز
کشید....دستش که دور شکمم حلقه شد لبخندی زدم....چشم باز کردم....صورت شهروز باهمن اخم جلوی
چشمم بود
-اشتی کردی؟
-نه
سکوتی بینمون برقرار شد که شروع به حرف زدن کردم:ببخش.....می دونم کارم احمقانه بود....اما توهم
تقصیر داشتی دلم می گرفت وقتی می دیدم حواست بهم نیست.....دلم می گرفت وقتی شبا کنارم می
خوابیدی وپشتتو بهم می کردی.....می دونی شهروز..
سرمو بیشتر به سینه ی شهروز چسبوندم وگفتم:خواب خوانواده مو می دیدم.....مامان وبابام وسامان.....همگی
جلوی به در ایستاده بودند وبالخند نگاهم می کردند...صدام کردند که برم پیششون.....خیلی خوشحال
شدم....داشتم سمتشون می دویدم .....کمی نفسم گرفت.....ایستادم نفس تازه کنم که نگاهی پشت سرم
انداختم تو بودی....باناراحتی بهم نگاه کردی.....کمی نگاهم کردی....پشتتو بهم کردی ....داشتی می
رفتی....من نمی خواستم بری....نگاهی به خانواده ام انداختم صدام کردند....خواستم برم اما وقتی دوباره
برگشتم ودیدم باناراحتی داری می ری.....دلم طاقت نیاورد دویدم سمتت....نمی دونم بهت رسیدم یانه....اما به
خدا برگشتم بیام پیشت
شهروز نفس عمیقی کشید....حلقه ی دستهاشو دورم محکم تر کردو زمزمه کرد:خیلی احمقی به خدا....هر
کاری دلت خواست کردی....فکر منم نکردی نه؟ازت دلگیرم به اندازه یه دنیا.....دیگه هیچ وقت این کارو بامن
نکن.....
چشم روی هم گذاشتم وخودمو به خواب سپردم......شهروز بوسه ی ریزی زیر گوشم زدم وحرفهایی زیر
گوشم زمزمه می کرد اما من نمی شنیدم....اون قدر خسته بودم که فقط دلم خواب همراه باارامش می
خواست.....
یک هفته ای تو بیمارستان بستری بودم.....تمام اقوام شهروز به دیدنم اومده بودند......امروز قرار بود مرخص
شم....خوشحال بودم از بازگشت به خونه.....شهروز دنبالم اومده بود.....به خونه که رسیدیم خنده ام
گرفت...رباب خانم مدام دور سرم اسفند می چرخوند ومی برد کمی اون طرف تر می ریخت روی اتیش.....به
محض وارد شدنم مردی که جلوی در ایستاده بود گوسفندی زمین ورد وجلوی پاهام قربونی کرد.....
-شهروز این کارا چیه اخه.....
اخمی کرد وگفت:تو کاریت نباشه......بریم بالا باید استراحت کنی.....
سری تکون دادم....من عمرا حریف شهروز نمی شدم....وارد خونه که شدم لبخندی روی لبم نشست.....بوی
خونه که تو مشامم پیچید وجودم پر از ارامش شد.....دستی دور کمرم نشست....شهروز کنارم بود....
-بیا بریم بالا.....لباس عوض کن باید استراحت کنی.....
همراه شهروز بالا رفتم وپرسیدم:آناوا کجاست؟
-بیرونه......میاد الان...
نگاه نگرانی به شهروز انداختم وگفتم:تنها رفته؟
لبخندی زدوگفت:حواسم هست.....تنها نیست با سعید رفته....
قدمی به سمت اتاقم برداشتم که شهروز گفت:کجا؟
-می رم لباس عوض کنم
خندیدوگفت:از این طرف
همراه شهروز به سمت اتاقش رفتیم....با باز شدن در اتاق لبخندی زدم....بغض گلومو فشرد....این مرد خیلی
بیشتر از خیلی مهربون بود.....دکوراسیون اتاقشو عوض کرده بود....تمام اتاق به رنگ یاسی وسفید بود......اتاق
خیلی روشن ودل باز شده بود.....ناخوداگاه زمزمه کردم:خیلی خوشگله
شهروز از پشت بغلم کرد وگفت:قبل تو رو نداره.....تمام وسایلتو اوردیم اینجا...دیگه اتاق خودم واتاق خودت
نداریم.....اینجا اتاق ماست....
وارد اتاق شدم....خیلی خوشگل شده بود...درب کمد وبازکردم تمام وسایلم با کمال سلیقه کنار وسایل شهروز
چیده شده بودند....
-دوستش داری؟
به سمت شهروز که هنوز جلوی در بود نگاهی انداختم وگفتم:اره خیلی.....
-لباستو عوض کن .....کمی استذاحت کن وقت واسه دیدن اتاق زیاده....
لبخندی زدم.....از بین لباسهام یک دست تاپ وشلوارک طوسی وقرمز برداشتم.....بعد این همه مدت مطمئنا
یک دوش اب گرم حالمو بهتر می کرد.....از حمام که بیرون اومدم موهامو خشک کردم وروی تخت دراز
کشیدم....واقعا بستری