وهم زمان با اینکه این حرفو زد از جاش بلند شدو شب به خیری گفت ورفت.منم رفتم خوابیدم.صبح با
احساس اینکه کسی صدام میکنه از خواب بیدار شدم.چشم که باز کردم چهره ی خندون شهروز جلوی
چشمم نقش بست.باتعجب نگاهش کردموگفتم:سلام صبح به خیر
- سلام به روی ماه نشسته ات بانو,بسه بیدار شو باید بریم
خواب الود گفتم کجا؟
- پاشو یک ربع وقت داری حاضر بشی لباس بیرون بپوش پایین منتظرتم بیا پایین تا بهت بگم
خمیازه ای کشیدمو با چشم بسته گفتم :با شه برو میام
بلند شدو صدای قدمهاشو که دور میشد شنیدم بعد از چند لحظه سکوت با صدای نسبتا بلند گفت:ساره
ترسیدمو از جام پریدم و روی تخت نشستم باترس نگاهش کردم که خندیدو گفت:فقط خواستم بگم خوابت
نبره دیرم میشه
هنوز داشتم با تعجب نگاهش میکردم که بلند خندیدو بیرون رفت.بلند شدم و بعد از شستن دست و صورتم
حاضر شدم و پایین رفتم.شهروز داشت صبحانه میخورد .منو که دید خندیدو گفت رکورد زدی 24دیقه ای
حاضر شدی.نشستم و شروع به خوردن کردم.بعد از چند دیقه پرسیدم :چی شده؟
- دیشب صحبت کردیم قرار شد بریم خرید یادت رفت
نگاه ناراحتی بهش انداختم و گفتم:صحبت نکردیم توخودت حرف زدی و قرار گذاشتی
خندید و گفت:من و تو نداریم که حرف من حرف توئه دیگه
- پس حرف منم حرف توئه
بالحن حرص دراری گفت:نه دیگه نشد فقط حرف من حرف توئه
بعد هم بلند زد زیر خنده وگفت :بخور بریم دیره
باصدای بلندی گفتم:کجا بریم کی ساعت1صبح میره خرید که من دومی اش باشم
مهربون خندید وگفت:گوش کن ساره من امروز سرم شلوغه نمی تونم باهات بیام خرید
دستامو کوبیدم به هم و با ذوق گفتم:بهتراصلا باشه یه وقت دیگه میریم
خندیدو گفت:من با خودم فکر کردم شاید برات سخت باشه بامن بیای خرید واسه همین دیشب از مونا
خواستم امروز باهات بیاد خرید اونم قبول کرد
- این چه کاری بود کردی شهروز چرا مزاحمش شدی؟اون بنده خدا که سرش گرمه ارینه
- مزاحمتی نیست اون خودش عاشق خرید کردنه.دیشب که زنگ زدم بهش از خدا خواسته قبول کرد,قرار
شد بری اونجا بعدهم باهم برید خرید
- صبح به این زودی کجا برم من؟
- من امروز سرم شلوغه سعیدم نیست که برسوندت الان میریم مونا منتظرته ناهار اونجا هستی بعد از ظهر
میرید خرید دیگه,حالا هم پاشو دیرم شد
با بی میلی بلند شدم ودوباره رفتم بالا لباس مناسب برداشتم و با شهروز رفتیم به سمت خونه ی مونا.دم د
که رسیدیم زنگ زد به مونا وخواست بیاد پایین.خواستم پیاده بشم که دستمو گرفت و گفت:بیا این کارتو
بگیر هرچی لازم داشتی بخر
- نمی خواد ممنون خودم پول دارم
- اخم کردو گفت می دونم پول داری ,دوست دارم پول همه ی خرید امروزو خودم بدم ,بگیر حرف اضافه
هم نزن
همو ن لحظه مونا اومد بیرون تامنو دید بغلم کردو بهم خوش امد گفت بعدهم برگشت سمت شهروز و بهش
سلام داد
- سلام عمو
- سلام خوبی مونا
- ممنون بالا نمیای
- نه باید برم,مونا امروز روز توئه هرچی دیدی واسه ساره بخر باشه
- چشم روچشمم برو که دیرت نشه
شهروز که رفت باهم رفتیم بالا یکم خجالت می کشیدم اخه هنوز ساعت1هم نشده بود
- مونا جان ببخشیدا تورو خدا من گفتم یکم دیگه بیا شهروز قبول نکرد
خندیدو گفت:این چه حرفیه خودم به شهروز گفتم بیاردت
- ارین خوابه؟
- اره یه ساعت دیگه بیدار میشه,برو لباستو عوض کن پدرام دیر میاد
تاظهر بامونا بودیم بودن با این دختر اصلا خسته کننده نبود.بعداز ناهار کمی دراز کشیدیم ومونافیلم
عروسیشو واسم گذاشت که ببینیم خودش در حین پخش فیلم اونقدر مسخره بازی در اوردکه ازخنده
اشکمو در اورده بود.حدودای ساعت 0بودکه پدرام اومد.بعد از اینکه ارینو به پدرام سپردیم رفتیم
خرید.خرید بامونا کار راحتی نبود به معنای واقعی کلمه پدرمو در اورد.تقریبا هرچیزی می دید بدون اینکه
ببینه من لازمش دارم یا نه واسم می خرید.کل خریدهام شامل یک ست کیف وکفش چرم وشیک بود به
اضافه ی یک پالتوی کرم رنگ وتقریبا مجلسی یه کاپشن کوتاه ودخترونه ی مشکی چند دست لباس خونه
و دوتا روسری و یک مانتوی پاییزه ی سفید بود.تو پاساژچشمم خورد به یک مغازه ی چادر فروشی خیلی
دلم می خواست چادرم بخرم اما نمی دونستم اجازه دارم یانه مونا که نگاهمو دید دستمو کشید سمت مغازه
و یه چادر عربی براق که استین های کار شده داشت واسم خرید چادر مدلی تقریبا مجلسی داشت.خودم هم
یک چادر ساده وقجری انتخاب کردم و از مغازه بیرون اومدیم .موناحتی نمی ذاشت من یک سری لوازم
شخصی وخصوصی واسه خودم بخرم واقعا کلافه ام کرده بود.
فکر می کردم خرید تموم شده اما وقتی مونا در موردلباس مجلسی حرف زد دوست داشتم همون جا گریه
کنم .من نمی دونستم اما اخر هفته یک مراسم فامیلی داشتند که منم باید توش شرکت می کردم.بعد از
کلی گشتن یک پیراهن ماکسی کوتاه ومشکی که سینه اش کار شده بود و پسندیدیم به اضافه ی یک دست
کت ودامن یاسی رنگ بعدهم یک سارافون شیک ومجلسی که اونم خریدیم و برگشتیم خونه.
ساعت 1شب بود که برگشتیم خونه ی مونا قرار بود شهروز بیاد اونجا و بعد از شام بریم خونه.از خستگی
واقعا دیگه نا ندشتم .وقتی رسیدیم صدای خنده ی شهروز و پدرام وارین می اومد.ازشنیدن صدای شهروز
ناخوداگاه لبخندی زدم و وجودم پر از ارامش شد مونا درو باز کرد و داخل شدیم بعدهم پاکتهای تو دستشو
گذاشت روی زمین وازهمونجاهم بلند بلند شروع کرد به حرف زدن
- سلام به به میبینم جمعتون جمعه
یه دفعه پدرام گفت:خلمون کم بود که خداروشکر اومدی
مونا خیز برداشت و با کیفش محکم کوبید تو سر پدرام و گفت:بازم عمو رو دیدی جو گرفتت شیر شدی
من غلط بکنم شما سرورما یی یه غلط اضافه بود از دهنم پرید ببخشید
- افرین همسر خوبم,چقدر خوبه که اینقدر زود ادب میشی
همگی داشتند می خندیدند وحواسشون به من نبود شهروز بانگرانی پرسید:مونا ساره کو
پاکتهای خریدوهمونجا گذاشتم روی زمین وبالبخندگفتم:سلام
شهروز به سمتم برگشت و بانگاه مهربونی جوابمو داد
مونا گفت:بیا عمو اینم عیال شما صحیح وسالم تحویلت
از لحن مونا همگی زدیم زیر خنده که پدرام گفت:حالا خوش گذشت؟
با خستگی گفتم:جای شما خالی اماواقعا مونا پدرمو در اورد
پدرام:پس حالا ببینید من بدبخت چی میکشم
مونا بالحن هشدار دهنده وبامزه ای گفت:همسر عزیزم زبونت باز شد دوباره
پدرام محکم دستشو کوبید رو دهنشو گفت:من غلط کنم
موناوپدرام خیلی بانمک بودند.ادم کنارشون اصلا خسته نمی شد.پدرام گفت:حالا چی خریدید؟
بادست به پاکتها اشاره کردم که بلند خندیدو گفت: چیز دیگه ای هم احیانا تو بازار موند
راستش کمی خجالت کشیدم راست میگفت خیلی خرید کرده بودیم.پدرام از جا بلند شد,آرینو بغل کرد
بعدهم گفت:این طور که بوش میاد از شام خبری نیست من واین شیر پسرم بریم شام بگیریم بر می
گردیم.بعد از رفتنشون مونا تمام وسایلو ریخت روی زمین و به شهروز نشونشون داد.ناراحت وکلافه بودم
خیلی خرید کرده بودم وخجالت میکشیدم.
اصلا حواسم به حرفهای مونا نبود چشمم به شهروز بود که با لبخند ومهربونی به وسایل نگاه می کردو مدام
در حال تشکر بود.یک دفعه مونا رو کرد به منو با حالت جیغ مانندی گفت:
- ساره لباسات کوشن؟نکنه جا موندن تومغازه
-کدوم لباسا؟
- با حالت مسخره ای بهم نگاه کردو گفت:لباسای شخصیت دیگه
بعدهم بلند زد زیرخنده.
دوست داشتم زمین دهن بازکنه ومن برم توش این دختر اصلا خجالت وحیا سرش نمی شد.باهزار جون
کندن گفتم:تو کیفم گذاشتمشون
اهانی گفت وبی خیال مشغول جمع کردن وسایل شد.ناراحت بودم ,دوست داشتم از شهروز عذر خواهی کنم
دوست داشتم بریم خونه ,خسته وکلافه بودم که شهروز کنارم نشست ودستمو گرفت:چی شده ساره جان
کلافه ای
با بی حوصله گی گفتم :خسته ام دوست دارم بریم خونه مون
بالبخند نگاهم کردو هیچی نگفت تازه فهمیدم چی گفتم,خجالت زده گفتم:یعنی میگم دوست دارم بریم
خونه ات دیر شده
مهربون پشت دستمو نوازش کردو گفت:قول میدم شام که خوردیم زود بریم خونه مون ,میدونم خسته ای
اما زشته کمی صبرکن زود میریم
- باشه ای گفتمو اروم برگشتم سمت تلوزیون.
بعد از شام در مقابل اصرارمونا برای بیشتر موندن خداحافظی کردیم ورفتیم خونه.وقتی رسیدیم بدو رفتم به
اتاقم وبی حوصله روی تخت نشستم.شهروز باتمام خریدهام وارد شدوگفت:بفرمایید بانو اینم تمام وسایلتون
بعدهم اومد کنارم نشست وگفت:چی شده ساره پکری
اروم گفتم:ببخشید
- چیزی شده
- راستش من نمی خواستم اینقدر خرید کنم ,مونا پدرمو در اورد به خدا تو بعضی هاشونومن اصلا نظر ندادم
خواستم ادامه بدم که شهروز بالحنی جدی گفت"بسه ساره گوش کن,من از مونا خواستم واست همه چیز
بخره این چند وقته حواسم بهت نبود می دونم,مسولیت تو با منه بس کن این حرفهارو.وظیفه ی منه که
همه چیز واست تامین کنم ,تا حالا هم کم گذاشتم واست خودم می دونم
-این چه حرفیه من به خاطر همه چیز ممنونتم تا همین جا هم خیلی مدیونتم
- بس کن ساره تو دینی به من نداری هر کاری که کنم وظیفه ی منه
بعدهم دستشو کردتو جیبش وکارتی رو به سمتم گرفت:بیا این واسه توئه
- چی هست؟
- برات یه حساب بانکی باز کردم ماه به ماهم واست پول میریزم ,دستت باشه لازمت میشه
- نیازی نیست
عصبانی شدو گفت:چرا نیاز هست اون روز برفی یادته ,مونا اینا اینجا بودند اون روز فهمیدم ادم بی فکری
هستم اون روز که تو لباس گرم نداشتی واقعا از خودم خجالت کشیدم ,حواسم بهت نبود ساره ببخشید,
- اخه
- اخه نداره بگیرش دیگه دستم خسته شد
بعد بالحن شادی گفت:البته بگما این پول واسه خود خودته اگه چیزی نیاز داشتی به خودم بگو واست می
خرم ,از این به بعد واست پولم می ذارم که کم وکسر نداشته باشی
لبخند خسته ای زدمو گفتم:ممنون همین کافیه من که جایی نمی رم خرید انچنانی هم ندارم
- حالا پیشت باشه این طوری خیال من راحت تره
سرمو انداختم پایینو دیگه چیزی نگفتم که شهروز گفت:نمی خوای بخوابی؟
- چرا خیلی خسته ام دوست دارم بخوابم
- باشه پاشو لباستو عوض کن بعدهم بخواب,شبت به خیر
خواست بره که دستشو گرفتم واروم گفتم:مرسی به خاطر همه چیز
شهروزخم شدوخیلی ناگهانی گونمو بوسیدو گفت:خواهش میکنم بانو کوچولو شبت به خیر
اون شب با ارامش خوابیدم وبه خاطر همه چیز حتی ارامشی که حالا داشتم ممنون شهروز بودم.
صبح که از خواب بیدار شدم دوباره چشمم خورد به پاکتهای خریدم با ذوق بلند شدمو دوباره نگاهشون
کردوم.دونه دونه می پوشیدمشون و تو آیینه خودمو نگاه می کردم بعد از مدتها لذت داشتن لباس جدید و
خرید کردنو با تمام وجودم احساس کردم
تا غروب بیکار بودم و حوصله ام تو خونه خیلی سر رفته بود حتی چند بارم پیش رباب خانم رفتم اما اون
بنده ی خدا هم اونقدر حرف میزد که گاهی واقعا حوصله مو سر میبرد اما دلم نمی اومد دلشو بشکنم وبا
لبخند به حرفهاش گوش میکردم.
غروب بود که از خواب بیدار شدم ,نگاهی به ساعت انداختم وبادیدن ساعت1ونیم لبخندی روی لبم نشست
سروش حتما الان اومده بود.باذوق لباسهامو عوض کردم وشونه ای به موهام زدمو بدوبدو پایین رفتم حتی
چند بار نزدیک بود پام لیز بخوره و بیفتم زمین از این همه عجله ی خودم خنده ام گرفته بود.
پایین که رسیدم شهروز تو سالن نبود فکر کردم تو اتاقشه خواستم برم بالا که متوجه شدم رباب خانم تو
آشپز خونه است ,داشت شام می پخت,متوجه حضورم که شد لبخندی زدو گفت:
- بیدار شدید خانم جان
- اره ,رباب خانم آقا شهروز بالاست
نگاهی بهم انداخت وگفت:نه خانم شما که خواب بودید تماس گرفتندو اطلاع دادند دیر وقت میان
- چرا؟
- ظاهرا کاری واسشون پیش اومده بود گفتند میرن خارج شهر ویکم دیر برمی گردند,سفارش کردند که
شما شامتونو بخوریدو منتظر نمو نید ایشون بیرون شام می خورن
با دلخوری گفتم:پس چرا بیدارم نکردی؟
- خواستم صداتون کنم آقا اجازه ندادند
خیلی حالم گرفته شد تمام هیجان وذوقم فروکش کردبی حوصله داشتم می رفتم سمت اتاقم که رباب خانم
پرسید:خانم جان شام حاضره ها هر وقت خواستید واستون میزو می چینم
- ممنون زحمتت شد
- نه این چه حرفیه وظیفه است فقط خانم جان میشه من زود تر برم امشب مهمون داریم یکی از اقوام
مشهدی از شهرستان اومده چند روزی مهمون ماست اگه بشه ......
لبخند بی جونی زدمو گفتم:دستت درد نکنه شما برو من خودم شاممو می خورم
بانگرانی نگاهی بهم انداخت وگفت:خانم جان حالتون خوبه میخوایید نرم؟
نه خوبم چطور مگه
- به خدا من خواستم بیدارتونکنم اقا نذاشتند
- می دونم رباب جان شما بروبه مهمونات برس من میرم تو اتاقم
- چشم چیز دیگه ای که لازم ندارید؟
- نه ممنون چیزی نمی خوام
خواستم برم که گفت:فقط خانم جان قول میدی شام بخورید به خدا شما که شام نخوریداقابه شما که چیزی
نمیگه ازمن دلخور میشه
لبخندی رو لبم نشست وگفتم:قول میدم شما برو دیرت میشه
بعد از رفتن رباب وضو گرفتمو نماز خوندم امروز اصلا دل ودماغ هیچ کاریو نداشتم مدام به ساعت نگاه می
کردم تنهایی عجیب حوصله مو سر برده بود حتی به سرم زد برم خونه ی مشهدی اینا وشام کنار اوناباشم اما
راستش خجالت کشیدم.دلم می خواست با شهروز تماس بگیرم اما روم نمی شد بالاخره دل به دریا زدمو
شماره شو گرفتم اما وقتی صدای اپراتورکه خبر از در دسترس نبودن مشترک مورد نظر می داد به گوشم
رسید با ز هم توی ذوقم خورد.به زور چند لقمه از غذایی که رباب خانم پخته بود خوردم ,روی مبل جلوی
تلوزیون دراز کشیدمو بی هدف کانالهای تلوزیونو بالا وپایین می کردم و نفهمیدم چی شد که خوابم برد.
با صدای در هال از خواب بیدار شدم صدای پای کسی می اومد که داشت به من نزدیک میشد وقتی بوی
عطر شهروز به مشامم رسید نا خوداگاه باتمام خواب الودگی که داشتم لبخندی روی لبم نشست.صدای زنگ
موبایلی بلند شد وبعد قدمهای شهروز بودند که از من دور می شدند دوباره خوابم برد وکه شنیدم کسی
صدام میکنه:ساره ساره جان
چشم باز کردمو تو تاریک روشن خونه چهره ی خسته ی شهروز جلوی چشمهام نقش بست.خواب الوده
گفت:سلام
لبخندی زدو گفت:سلام عزیزم اینجا چرا خوابیدی
اونقدر خوابم می اومد که دوست نداشتم حتی چشمهامو باز کنم اما به زور با چشمهای بسته روی مبل
نشستمو گفتم:منتظرت بودم خوابم برد
- فدای تو.حالا که اومدم پاشو برو سر جات بخواب
باشه الان میرم
خواستم دوباره دراز بکشم که دستمو کشیدو نذاشت:پاشو دیگه به خدا خسته ام برو سر جات بخواب این
طوری تا صبح یخ میکنی
خمیازه ای کشیدم و با چشم بسته اخم کردمو گفتم:باشه دیگه
شهروز با لحن خسته وکلافه ای گفت:پاشو ساره بچه نیستی که بغلت کنم ببرمت تو اتاقت
ناخوداگاه لبخندی رو لبم نشستو دستامو بالا اوردم ومنتظر عکس العمل شهروز بودم
بی حوصله پوفی کردو دستموکشید وبه سمت پله ها حرکت کرد .خنده ام گرفته بود از این همه غر زدنهای
شهروز:ساره خان روزای دیگه از این خبرا نیستا به خدا امروز خسته بودمو حوصله ی جروبحث نداشتم وگرنه
مجبورت می کردم خودت تا بالای پله ها بدویی.
سرمو جابه جاکردم جالب بود هر وقت که سرموتکون میدادم عطر شهروز بیشتر به مشامم می رسید واین
برای من یعنی نهایت ارامش.
به اتاقم که رسیدیم با پاش دراتاقو باز کردو منو گذاشت روی تخت و پتورو روی من مرتب کرد.بعدهم خم
شد و پیشونیمو بوسیدوباصدای ارومی همین طور که موهامو نوازش میکردگفت:خانم کوچولو من که می
دونستم خودت می تونستی بیای اما اوردمت که بدونی دیگه جونت بسته شده به جون شهروز هرچی بخوای
شهروز نه نمیگه ,حالا راحت بخواب
با رفتن شهروز لبخندی زدمو هنوز بوی عطر شهروز تو اتاق می اومد نفس بلندی کشیدمو به خواب رفتم.
شهروز
.................
صدای تقه ای که به در خورد باعث شد سرش را بالا بگیرد
- بفرمایید
با با ز شدن در قامت منشی دفترش در چار چوب در نمایان شد .شهروز منتظر نگاهش کرد.
- جناب مهندس اقای صارمی دایی تون تشریف آوردن
لبخندی روی لبهای شهروز نشست
راهنمایی شون کن داخل
- چشم قربان
بعد از چند لحظه دایی حامد وارد اتاق شد با ورود دایی شهروز به احترامش ایستاد وبه استقبالش رفت.
- به به دایی جان چه عجب از این طرفا
دایی حامد دستش را به گرمی فشردو گفت:عجب از ماست پسر تو که به دایی پیرت سر نمی زنی گفتم
خودم بیام خبری ازت بگیرم.
- شرمنده ام نکن دایی می دونی که سرم شلوغه ,بفرمایید
با نشستن دایی به سمت تلفن رفت وسفارش دوعدد قهوه ی ترک ,قهوه ی مورد علاقه ی حامد را به منشی
داد و خود روبه روی حامد نشست.
- چه خبرا دایی؟
- سلامتی خبرا پیش شماست چه می کنی با ساره
با امدن اسم ساره ناخوداگاه لبخندی روی لبهای شهروز نشست ویاد شیطنت دیروز ساره افتاده . زمانی که
ساره را بغل کرده وبه اتاقش برده بود احساسی شیرین ومتفاوت را تجربه کرده بود.
- خوبه دایی
- چیکارا میکنه؟
- فعلا که تو خونه است
- شهروز راستش امروز اومدم درمورد ساره حرف بزنیم.
نگرانی ریشه دواند در وجود شهروز:چیزی شده؟اتفاقی افتاده؟
- نه نگران نشو اتفاقی نیفتاده اما............
صدای تقه ای که به در خورد باعث قطع شدن کلامشان شد.منشی با سینی قهوه وارد شدو بعد از گذاشتن
ان روی میز اتاق را ترک کرد.شهروز منتظر چشم دوخت به دهان حامد.
- می خوام یک راست برم سر اصل مطلب کی می خوای تکلیف ساره رو مشخص کنی؟
چه تکلیفی دایی؟
- تکلیف زندگیشو؟
- اون که مشخصه ساره داره زندگی می کنه ومشکلی هم نداره منظورتونو متوجه نمیشم.
حامد در حالی که جرعه ای از قهوه اش می نوشید گفت:متوجه نمی شی یا نمی خوای متوجه بشی
شهروز منتظر چشم دوخت به دهان حامد
- ببین شهروز واقعیت اینه که این دختر نزدیک 1ماهه داره باتو زندگی می کنه باید تکلیفشو روشن
کنی.قرار بود عقدش کنی که بد نام نشه بعد هر وقت خواست طلاقش بدی کم کم باید فکر رها کردنش
باشی این دختر جوونه هزار تا ارزو داره نذار به خاطر این که کسی رو نداره ,از سر اجبار وابسته ات بشه
خودت که از وضعیتت خبر داری نمی خوام این دختر از سر نداری پاسوزت بشه,قولت که یادت نرفته
شهروز نگاه خسته وغمگینی به حامد انداخت وگفت:این چه حرفیه دایی.من سرم بره قولم نمیره حواسم
هست .بعدهم نیشخند غمگینی زدو روبه حامد ادامه داد من از وضعیت خودم باخبرم نمی ذارم ساره پاسوز
من بشه مطمئن باش اما حالا زوده ساره حالش خوب نیست باید خیالم از بابت مشکل تنفسیش راحت بشه
تازه باید بره دنبال ادامه ی درسش بعد از این که مدرکشو گرفت و حالش بهتر شد می ذارم بره.مطمئن باش
حتی واسه ازدواجش خودم پیش قدم میشم وواسش یه همسر خوب پیدا می کنم.
حامد در حالی که برمی خواست دستس روی شونه ی شهروز گذاشتو گفت:از من دلگیر نباش میدونی که
چقدر واسم عزیزی من فقط خوبی تو رو می خوام
شهروز دست دایی را به گرمی فشردو بی حوصله و غمگین جواب داد می دونم دایی ممنونتم
بعد از رفتن حامد شهروز به سمت پنجره اتاقش رفت و در حالی که به ماشینهای در حال رفت وامد چشم
دوخته بود به حرفهای حامد در مورد ساره فکر می کرد.یاد ساره باز هم وجودش را لبریز از خوشی و شادی
کرد.
جایگاه ساره در زندگیش چه بود؟ایا می توانست به همین سادگی ساره را رها کند؟
نه این جوابی بود که به همه ی سوالهایش می داد یاد حرف دیروزش به ساره افتاد.واقعا جانش به جان ساره
بسته شده بود.در واقع ساره گنجینه ی تمام نداشته هایش بود.حضور ساره گرما بخش محفل تنهایی اش
بود بودن ساره به او حس قدرت می داد حس حامی بودن حس تنها نبودن واز همه مهم تر حس زندگی
کردن...........
اما ایا می توانست ساره ی که اکنون جانش شده بود را داشته باشد یاد حرف حامد افتاد,نباید این دختر
پاسوزش می شد پاسوز تنهایی اش.نا خودآگاه بغضی در گلویش نشست و ارام زمزمه کرد:خدا یا تقدیرمن
اول زندگی ام تنهایی بوده
نفس عمیقی کشیدوگفت:خدایا توکه بامن باشی برایم بس است اماایابس نیست تنهایی 04ساله ام؟
از سویی دیگر حامد نیز در اتوموبیلش فکرمیکرد درواقع دلش می سوخت برای برادر زاده ی عزیز تر از
جانش .می خواست شهروز تکلیفش را بداند هیچ چیز معلوم نبود نباید می گذاشت شهروز وابسته به ساره
ای شود که معلوم نبود بعد از بهبود حالش پیش شهروز می ماند یا نه؟در واقع حامد حس کرده بود
تغییراتی را در شهروز ونمی خواست روزی با رفتن ساره شهروز را تنها وغمگین ببیند,شهروزش کم غم
ندیده بود در زندگی وحامد یاد تلاشهای بی وقفه اش برای ساختن شهروز امروز افتاد وبازهم نگرانی
وجودش راپرکرد تحمل بازگشت شهروز به روزهای غم را واقعا در این روزهای پیری نداشت.
ساره
یکی دو روزی میشد که شهروز خیلی گرفته وپکر بود مدام در حال کار کردن بود این روزها حتی یک سر
از کارهاشو توخونه انجام میداد.می فهمیدم خسته است وحوصله نداره گاهی اوقات هم فکر می کردم به
خاطر کار اون شبم از من دلگیره .کاری نمی تونستم انجام بدم واین منوخیلی عذاب می داد دوست نداشت
شهروز ناراحت باشه خواه ناخواه این روزها منم کمتر حرف می زدم .
شب بعد از شام می خواستم برم بخوابم که شهروز صدام کرد ذوقی کردم که نگو بعد از دو روز بالاخره
شهروز بامن حرف زده بود.
- بله؟
بالبخند خسته ای که روی لبش بود اشارم کرد کنارش بشینم.وقتی کنارش جای گرفتم گفت:فردا چه
روزیه؟
- خوب فکر کنم سه شنبه
خندیدو دستمو گرفت ودر حالی که پشت دستمو نوازش می کرد گفت:منظورم این نبود که
با حالتی پرسشی نگاهش کردم که به حرف اومد
- فردا بیست وهشتم ماه صفره
- اهان از اون لحاظ خوب چی شده؟
- زن داداشم مادر مونا هر سال نذر داره این روز یک سفره ی نذری باز میکنه حالا هم دعوتمون کرده فردا
باید بریم اونجا
نگرانی وترس تمام وجودمو پر کرد خیره بهش شدم که انگاری دردمو فهمید
- ساره عزیزمن نمیشه که تا اخر عمرت فقط توخونه باشی بالاخره باید بیرون بری ودوباره برگردی بین
مردم
عین بچه های تخس شونه ای بالا انداختمو گفتم:نمی خوام من بیرونو دوست ندارم دوست دارم همین جا
باشم
بی هوا دستشو انداخت پشت کمرم ومنو به سمت خودش کشید.لبخندی ناخوداگاه روی لبم نشست .سرمو
به بازوش تکیه داد ودر حالی که موهامو نوازش می کرد گفت:عزیز من تا اخر عمرت تاهر وقت که بخوای
اینجا خونه ی توئه اما نمیشه که به فکر خودت نباشی بالاخره باید فکر اینده ات باشی
دلم هری ریخت پایین سریع سرمو از روی بازوش جدا کردمو نگاهمو بهش دوختم منظورش چی بود؟
نگاه غمگین شهروز تو نگاهم گره خورد مثل این چند روزه نگاه خسته ای بهم کردودوباره منو کشید سمت
خودش با این تفاوت که این بار سرم روی سینه اش قرار گرفت.
- فکر بد نکن تو تا هر وقت بخوای می تونی این جا بمونی منظورم این بود که من دوست دارم درستو ادامه
بدی و واسه خودت کسی بشی دوست ندارم تو اینجا حوصله ات سر بره ووقتتو بی خودی تلف کنی.چه
میدونم کلاسهای مختلف برو سرخودتوگرم کن اصلا خرید برو هر کاری که دوست داری ,نفس عمیقی
کشیدو گفت:فقط تنهاوبی حوصله نباش
به حرف اومدم:دوست ندارم درس بخونم
خندیدو گفت:برعکس همه حرف می زنی امامن یک پیشنهاد دارم ببین تا دوماه دیگه دانشگاه شروع میشه
باهم میریم دنبال کارهات وتومیری درستو تموم میکنی بعدش دیگه بقیه اش با خودته حیف این چند واحد
مونده ات پاس نشه چه طوره؟
سرمو بلند کردمو دلخور نگاهش کردم:نمی دونم خیلی حوصله ی درس خوندن ندارم اما اگه تو تصمیم
گرفتی حرفی ندارم
- نه این تصمیم هردومونه ,من که هیچ وقت تو رو مجبور به کاری که نخوای نمی کنم مگه غیر از اینه؟
با حالتی طلبکارانه ومتعجب نگاهش کردم که خندید حلقه ی دستهاشو تنگ تر کردو نفس عمیقی
کشید:این از درست امافردا تعطیله یکم زود بیدار شو اماده باش زن داداش خواسته یکم زودتر بریم
در حالی که خودمواز حلقه ی دستهاش ازاد میکردم گفتم:باشه
- افرین عزیز شهروز حالا برو بخواب
- شب به خیر
- شبت بخیر بانو کوچولو
صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدمو یاد مهمونی امروز افتادم پایین که رفتم چشمم خورد به میز صبحانه
ی چیده شده .اشتهایی نداشتم واسه خودم یک چایی ریختمو نشستم سر میز .فکرم مشغول امروز
بود.استرس داشتم ومی ترسیدم اما به خودم دلداری می دادم که شهروز هست نگران نباش
- صبح به خیر ساره خانم سحر خیز شدی
لبخندی زدمو نگاهش کردم .تازه از حموم اومده بود موهای سیاه نم دارش رو به سمت بالا شونه کرده
بودوطبق معمول یک تیکه از موهاش از بقیه جدا شده بود وروی پیشونیش ریخته بود. دلم ضعف می رفت
واسه حالت موهاش.
- کجایی؟
از جابلند شدمو به سمتش رفتم روبه روش که ایستادم کمی روی پا بلند شدم ودستمو به سمت موهاش
بردم واون قسمتی که پایین افتاده بود وبادستم به سمت بالا هدایت کردم .لبخند مهربونی به صورت شهروز
پاشیدمو نگاهمو دوختم به چشمهاش وزیر لب گفتم:حالت موهاتو دوست دارم
یکه ای خورد وخیره نگاهم کرد منم سرمو پایین انداختموسرجام برگشتم خودمو مشغول نشون دادم اماهنوز
خیرگی نگاهشو حس می کردم.بعد از چند لحظه به خودش اومدو انگار نه انگار که اتفاقی افتاده
پرسید:صبحونه بخور اماده شو بریم
بازهم نگرانی وجودمو پر کرد پرسیدم:نمیشه دیرتر بریم من که کسی رو نمی شناسم اصلا نمی دونم
مراسمشون چطوریه ,چی باید بپوشم می ترسم
دستمو که روی میز بود گرفت و گفت:نترس هم من هستم هم مونا وهم پدرام نگرانیت بی مورده بخور باید
بریم
به زور چند لقمه خوردمو بالا رفتم.از بین لباسهام یک دست کت ودامن شیک وبراق مشکی برداشتم لحظه
ی اخر سارافون شیکی که با مونا خریده بودم رو هم برداشتم.پالتوموتنم کردم کمی ارایش کردم .وسایلمو
برداشتمو پایین رفتم شهروز تو سالن منتظرم بود بادیدنم لبخندی زد وبه سمتم اومد.سریع گفتم :من
حاضرم بریم
لبخندی بهم زد اما یک دفعه اخم کردو گفت :چادرت کو؟
چادر عربی مجلسی رو که تازه خریده یودم نشونش دادمو گفتم ایناهاش بریم تو ماشین می پوشم.خندیدو
با یک دستش وسایلمو از دستم گرفت وبا دست دیگرش دستموگرفت.فشار کوچکی به دستم وارد کردو
گفت:بریم
خندیدمو گفتم :بریم
ساعت یازده بود که شهروز ماشینو جلوی در خونه ی برادرش شهاب نگه داشت وبه سمتم برگشت
وگفت:خوب ساره خانم پیاده شو باید بری تو
برگشتم سمتشو باتعجب پرسیدم:مگه تونمیای
- نه
باصدای بلند وجیغ مانندی تکرارکردم:نمیای
برگشتم سمت شهروز ومنتظر نگاهش کردم خندیدو گفت:نمیام
دست به سینه نشسستمو گفتم :عیب نداره بهتر بریم باهم بر می گردیم
- نمیشه ساره جان باید خودت بری تنهایی
دلخور نگاهش کردمو پرسیدم:چرا نمیای بیاباهم بریم خودت گفتی میای
دست دراز کرد ودستمو گرفت:من نگفتم میام گفتم من هستم همیشه کنارت هستم فامیلهای من که ترس
ندارن میری تو مونا هست تنها نیستی
- پس توچی؟
- گفتم که من همیشه پیشتم هر وقت بخوای میام
- الان میخوام ,بیا باهم بریم
- الان که نمیشه همه خانم هستن بیام سبزی خوردن پاک کنم با خانمها
دلخورنگاهش کردمو گفتم:مسخره
خندیدو فشارکوچکی به دستم وارد کرد:هستم همیشه وهروقت توبخوای هستم.حالا برو زنگ زدم مونا
منتظرته
بغضم گرفته بود:نمیرم میترسم ,مونا رو نمی خوام تو رو می خوام.
دستشو گذاشت یک طرف صورتم وگفت:بیا یه قرار بذاریم تو برو تو هروقت دیدی نمی تونی زنگ بزن میام
میبرمت
- الکی میگی گولم بزنی
- دست شما درد نکنه مگه من تا به حال بهت دروغ گفتم
- اره همین دیشب که گفتی میای
- نگفتم میام فقط نگفتم که نمیام می دونستم اگه بدونی نمیام قبول نمی کنی بیارمت.حالا برو مونا منتظره
- قول میدی؟
- چه قولی ؟
- هروقت خواستم میای؟
-هروقت بخوای میام
- حتی اگه دودیقه دیگه زنگ بزنم؟
شهروز درحالی که موهای بیرون ریخته از روسریمو داخل میبردوروسریمو صاف میکرد .خم شد بوسه ای
کوتاه روی گونه ام نشوندوباصدای ارومی گفت:حتی اگه دودیقه دیگه زنگ بزنی حالا برو دیره.
پیاده شدمو چادرم سرکردم سرمودوباره داخل بردمو پرسیدم:کی میای؟
بلند خندیدو گفت:ساره توچقدر منودوست داشتنی من نمی دونستم ,میام احتمالا عصری با پدرام بیاییم
اینجا
- باشه منتظرتم
- برو به سلامت
استرس شدیدی گرفته بودم من از اقوام شهروز فقط خواهرش وبه همراه دوتا برادرهاش وهمسراشون یک بار
دیده بودم.اونم بعد از عقد که1تایی اومده بودند خونه ی شهروز واسه دیدن من.فقط 1دقیقه توسالن بودم
بعدش لج کردمو رفتم تواتاقم.واسه همین چیزی ازشون یادم نبود.با دلهره ی شدی خواستم زنگ بزنم که
منصرف شدم وخواستم شماره ی مونا رو بگیرم که در باز شدومونا بیرون اومد.بامهربونی بغلم کردو
گفت:اینجایی ساره یک ساعته منتظرم چرا زنگ نمی زدی
- خجالت می کشیدم
-عیبی نداره عزیزم بیابریم تو همه منتظرت هستند
دستمو کشیدو باهم وارد شدیم.چشم دوختم به حیاط بزرگ روبه روم.خیلی بزرگ بود حتی بزرگترازحیاط
خونه شهروز.
مونا همین طور دست منو میکشیدوباخودش میبرد.یک لحظه ایستادم که مونا به سمتم برگشت وپرسید:چی
شد
- میگم مونا کیا هستن؟یه وقت بد نباشه من اومدم می خوای برگردم به خدا شهروز با هزار تا کلک منو
اورده اینجا
بغضم گرفته بود.مونا بغلم کردو در حالی که کمرمو نوازش میکردگفت:نگران چی هستی ساره؟تومهمون
مایی درضمن مطمئن باش همه ی اونهایی که تو هستند منتظرن ببیننت .ماهمگی دوست داریم باور کن
مونا منو از خودش جدا کردوبوسه ی محکمی روی گونه ام زدوگفت:نگران چیزی نباش من باهات
من کسی رونمیشناسم
- نترس همه رو بهت معرفی می کنم .نگران نباش اصلا از اول تا اخر پیش خودم باش ,باشه؟حالا بیا بریم
- باشه
دوباره با مونا به سمت خونه حرکت کردیم.هر چقدر به در هال نزدیک تر می شدیم استرس من هم بیشتر
میشد.باباز شدن در توسط مونا چشم دوختم به روبه روم.حدود 24نفری خانم بودند که همگی لباس مشکی
تنشون بود ومشغول کار کردن بودن .خوشحال شدم که کسی حواسش به ما نیست اما وقتی مونا باصدای
بلندگفت:بفرمایید اینم ساره خانم گل گلاب سفارش شده از طرف اقا شهروز
همه ی سرها به سمتمون برگشت وهمگی برای لحظه ای متوقف شدند همه زل زده بودن به من وکسی
حتی از جاش جم نمی خوردمن داشتم از خجالت اب می شدم.سرموپایین انداختمو اروم گفتم:سلام
لحظه ای هیچ صدایی از کسی خارج نشد انگار همگی تو بهت فرورفته بودند.صدای یه نفر همگی رو به
خودشون اورد.یه زن با یک چهره ی شیرین و مهربون به سمتم اومد ومحکو بغلم کردو صورتمو بوسید
وگفت:سلام به روی ماهت عزیزم
قیافه ی اشنایی داشت اما یادم نمی اومد کجا دیده بودمش .داشتم نگاهش می کردم که مونا گفت:بفرمایید
اینم مامان خوشگل من نازنین خانم
بازهم نگاهش کردمو زیر لب گفتم:ببخشید مزاحم شدم
- خواهش می کنم عزیز دلم شما مراحمی بیا تا با بقیه اشنات کنم
همراهش حرکت کردم و یک خانم دیگه که سن وسال بیشتری داشت هم به سمتم اومد اونم به گرمی باهام
روبوسی کردوفهمیدم که مادر پدرامه.خنده ام گرفته بود من به عنوان جاری این خانم ها اینجا بودم و این
خانم ها هر کدوم جای مادر های من بودند.به بقیه هم معرفی شدم بیشتر شون از همسایه ها واشنایان
بودند.ملینا خواهر بود که 24سال داشت و عین مونا سرشار از مهربانی بود وسریع تونستم باهاش ارتباط
برقرار کنم.پریا هم خواهر پدرام بود والبته یک برادر دیگه هم به اسم پویان داشت.پریا از ما بزرگتر بود 21
سالش بودو یک پسر 7ساله داشت اون هم مثل برادرش برخورد گرمی بامن داشت.بعد از احوال پرسی
باهمه مونا منو به سمت بالا هدایت کرد واز من خواست لباسهامو عوض کنم.باهم بالا رفتیم.- بیا ساره جان
لباسهاتو عوض کن بریم پایین سفره رو اماده کنیم تا یک ساعت دیگه مهمو نا میان
- باشه ممنون
مونا پایین رفت نمازمو خوندم وشروع کردم به حاضرشدن . با توجه به خانم هایی که پایین دیده بودم کت
ودامن مشکی براقمو به همرا یک ساپورت ضخیم پوشیدم بعدهم یک روسری مشکی با رگه هایی از طلایی
که خیلی شیک بود سرم کردم و موهای جلویی سرم رو هم کمی حالت دار روی صورتم ریختم و کمی
ارایش کردم .دوست داشتم به نظر همه عالی بیام.یک جفت صندل مشکی شیک هم پوشیدم وپایین رفتم.
باخجالت پله ها رو پایین می رفتمو چشم می چرخوندم دنبال یک اشنا که یک چیزی محکم بهم برخورد
کردو اگه میله های کنار پله رو نگرفته بودم حتما زمین می خوردم.تا به خودم بیام فهمیدم در اغوش کسی
هستم که مرتب داره منو می بوسه و زیر لب چیزهایی میگه.
منو از خودش جداکرد نگاهی به صورتم انداخت و دوباره بغلم کردو صورتمو بوسید .صدای مونا بود که منو از
وضعیتی که توش گیر کرده بودم نجات داد.
- عمه ولش کن خفه اش کردی بیچاره رو
زن منو از خودش جدا کرد به چهره اش با دقت نگاه کردم کمی شبیه شهروز بود .خودش بود خواهر بزرگتر
شهروز.با چهرهای گوشت الود وچشمهایی مهربان.
سلام کردم .بامحبت دوباره صورتمو بوسیدو گفت:سلام عزیزدلم خوش اومدی
سرمو پایین انداختمو گفتم :ممنون
به کمک مونا زن منوازخودش جدا کرد .چشمم خورد به دختری که کمی عقب تر ایستاده بود و خیلی
خصمانه وسرد نگاهم می کرد.با اشاره ی شیما خواهر شهروز دختر جلو اومد مثل همیشه پیش قدم شدمو
سلام دادم دستم دراز کردم که دختر به سردی دستمو فشردوگفت:خوش اومدی
مونا به سمتم اومد دستشو انداخت دور کمرمو گفت:معرفی می کنم ایشون فریماه جان دخت عمه ی من
وخواهر زاده ی شهروز هستند .
دوباره نگاهش کردمو گفتم:خوش بختم
فریماه جوابی نداد ورفت.دلم گرفت از رفتارش .مونا زیر گوشم گفت ولش کن کمی نچسبه با همه همین
طوره.بعد هم بلند تر گفت بیا بریم سفره رو اماده کنیم.باخم به اشپز خونه رفتیم پریا وملینا اونجا بودند با
دیدنشون لبخندی روی لبم نشست با محبت دعوتم کردند که کمکشون کنم.من شدم مسول تزئیین اش
وشله زرد هاشون
یک ساعتی مشغول بودیم همه چیز اماده بود فریماه پیش ما نیومدتو سالن نشسته بود و با گوشیش مشغول
بود.بعد از یک ساعت که سفره ها انداخته شدندمهمونها هم کم کم از راه رسیدند.مراسمشون برام جالب بود
همه ی مهمونها خانم هایی بودند از طبقه ی بالای جامعه اما لباس پوشیدنشون جالب تر بود همگی
لباسهایی پوشیده و شیک به تن داشتند وروسری سرشون بود.من فقط گوشه ای ایستاده بودم ونگاه می
کردم.پریا به سمتم اومدوازم خواست باهاش برم وکنار زهرا خانم مادرپدرام وخودش بشینم خواستم بشینم
که دیدم یک خان مسن بایه نگاه غمگین نگاهم می کنه.نمی دونم چرا اما دلم گرفت از نگاه غمگینی که
داشت.فاصله ی پیر زن بامن خیلی کم بود .رو به زهرا خانم گفت:معرفی نمی کنی زهرا جان؟
زهرا خانم دست پاچه شدوخواست چیزی بگه که شیما خواهر شهروز به حرف اومد:زن عمو جان ایشون
ساره عزیز دل ما وعضو جدید خانواده مون هستند.
پیرزن سوالی نگاهش کردکه مونا در حالی که با یک سینی چای وارد می شد گفت:نورچشمی عمو شهروه
دیگه
پیر زن نگاه غمگینشو دوباره به سمت من حواله کردو زیر لب گفت:مبارکه
بعدهم مشغول کار خودش شد.دلم گرفت از نگاهش دوست نداشتم دلیل غمگینی نگاهش من باشم.
تا اخر مراسم همونجا نشستم وسرموپایین انداختم.بعد از تموم شدن مراسم یک سری از مهمونا رفته بودند
که زهرا خانم چایی خواست.گفتم من میارم
- زحمتت میشه عزیزم
- چه زحمتی الان میارم
بلند شدمو به اشپز خونه رفتم جلوی در که رسیدم دیدم کسی حواسش به من نیست ومشغول صحبت
کردن هستند.مونا ظرف میشست وملینا وپریا پشت به من داشتند میوه اماده می کردند وفریماه با بی قیدی
پا روی پا انداخته بود وداشت حرف میزد.
فریماه:واقعا که مون این همه مدت ازاین داشتی تعریف می کردی؟این کج سلیقه گی ها از شهروز بعیده
رفته چشم بازارو در اورده این دختره ی امل وپیدا کرده؟
مونا تیز برگشت سمتشو گفت:درست حرف بزن ساره خیلی دختر ماهیه
ملینا:میدونی فریماه تواز اونجایی می سوزی که می خواستی اون استاد گیتار دماغ عملیتو قالب شهروز
بدبخت کنی که نشد
با این حرفش سه تایی زدن زیر خنده وفریماه ازعصبانیت سرخ شد.
پریا:به نظر منم دختر خوب وارومیه پدرام خیلی ازش تعریف میکنه
فریماه:اما از نظرمن اصلا در شان وکلاس شهروز نیست.شهروز خیلی ازش سرتره
ملینا باحاضر جواب گفت:تو روسنه نه کسی از تو نظر نخواست
دیدم اگه بیشتر وایسم دعوابالا میگیره تک سرفه ای کردمو وارد شدم.با ورودم همه گی ساکت شدندفریماه
ازم رو برگردوند.مونا با مهربونی گفت:چیزی می خوای؟
- یک سینی چای
- الان اماده میکنم ببری.
چایی رو بردم وبه همگی تعارف کردم.زن عموی شهروز با ناراحتی ازم رو برگردوند وگفت نمی خوروم.یک
خانم دیگه هم بود که جوونتر بود وخصمانه نگاهم می کرد.دلم گرفتاز ازشون من اولین بارم بود که اینجا
بودم ونمی دونستم چه بدی در حقشون کردم.
نازنین خانم بهم گفت:ساره جان بیا این کاسه ی آشتو بگیر چرانخوردی؟
ناخود اگاه لبخندی روی لبم نشست کاسه رو گرفتمو با خودم بردم تو اشپزخونه اروم به مونا گفتم:میشه اینو
جایی بذاری که من رفتنی ببرم؟
- اره حتمت اما چرا نخوردی؟خوش مزه بودا
- میدونم اما شهروزخیلی اش دوست داره میبرم باهم بخوریم
با این حرفم مونا بلند زد زیر خنده و با همون دستهای کفیش محکم بغلم کردو گونه مو بوسید.
- الهی من فدات بشم
فریماه گفت:چی شده مونا خیلی خوشحالی خیلی خنده دار بود بگو ماهم بخندیم
- مونا:چیزی نبود که به تو مربوط بشه
بعدهم به کار خودش مشغول شد.
بعد از رفتن همه ی مهمونا وتمیز کردن سفره و شستن ظرفها ملینا داشت جارو برقی می کشید منم کنار
مونا بودم .ساعت 0بعد از ظهر بود خیلی خسته بودم.کمرم خیلی درد می کرد.دوست داشتم کمی دراز
بکشم.واسه همین باپیشنهاد مونا که بهم می گفت برم بالا واستراحت کنم موافقت کردمو رفتم بالا به همو
اتاقی که لباسهام توش بود.وارد که شدم دیدم ارین گوشه ی تخت خوابیده منم کنارش دراز کشیدم .نگاه
افتاد به موهاش عین موهای شهروز بود.دلم هوای شهروزوکرد.گوشیمو از توکیفم برداشتم دوباره
درازکشیدمو ناخوداگاه شماره ی شهروزوگرفتم.بعد از چندتابوق صدای خواب الودش وکه شنیدم لبخندی
روی لبم نشست.
- جانم؟
اروم گفتم:سلام
من به خاطر ارین اروم حرف می زدمو اون خواب الود بودن اروم جواب میداد.
- نفس بلندی کشیدوگفت:سلام عزیز من.خوبی؟
- خوبم
- خوش گذشت؟
- اره خوب بود.
- خداروشکر
بعد از چند دقیقه سکوت درحالی که خوابم گرفته بود ناخوداگاه باصدای ارومی گفتم:شهروز
-جان دلم؟
- کی میای؟دلم واست تنگ شده
- میام عزیزم تا یک ساعت دیگه میام
- الان بیا
- میام اماده شم میام,توبخواب کمی استراحت کن بیدار که بشی من اونجام
برچسب:
نویسنده: هلیا حسینی