نگران نباش واسه ریه هاش یه دکتر خوب سراغ دارم خوبه بهش سر بزنید
- باشه ممنون
همون لحظه صدای رباب خانم اومد که می گفت:اقای مهندس از شرکت تماس گرفتن میگن منتظرتونن
- باشه ممنون دارم میرم, صبر کن رباب خانم
- بله اقا
- من می خوام برم شرکت سروصدایی نباشه که ساره بخوابه
- چشم اقا
-بیدار که شد یه غذای مفصل واسش بیار,بالا سرش باش که غذاشو تموم کنه
صدای خنده ی پدرام اومدکه شهروز بهش گفت:خفه شو پدرام ساره بیدار میشه
- عمو بیابرو ساعت 22ظهره بیا برو سر کارت ,ساره خانم شما از منم سر حال تره
- پدرام خیالم راحت باشه حالش بدنشه
- اره عمو به خدا من ضمانت می کنم بیا برو همه منتظرت هستند
شهروز به رباب خان گفت:حواست باشه ها اگه خدایی نکرده حالش بد شد خبر بده خودمو می رسونم,فقط
حواست به غذا خوردنش باشه
رباب خانم:چشم اقااما آخه خانم که به حرف من گوش نمیکنن
- اگه گوش نکرد زنگ بزن خودم زود میام
بازهم پدرام خندید وحین بیرون رفتن گفت:میدونی چیه شهروز من ومونا هر وقت ارین غذا نمی خوره
کاری به کارش نداریم خودش که گرسنش بشه میاد سراغ غذا توهم همین روشو درمورد ساره در پیش
بگیر.
- برو بیرون پدرام مثل اینکه امروز می خوای کله تو به باد بدیا
- بای عموی عزیز
احساس کردم که اتاق خلوت شدوبعد صدای پاهایی که به تخت نزدیک می شد ودر نهایت شهروز بود که
اروم خم شد سریع گونه مو بوسد وبعد از اینکه موهامونوازش کرد رفت.
احساس خوبی از بودن شهروز بهم دست می داد.یاد حرفهای پدرام که افتادم خندهام گرفت.پدرام و مونا هر
دو برادر زاده های شهروز بودن که ازدواج کرده بودندو یه پسر 0ساله ی شیرین به اسم ارین داشتند.شهروز
خیلی باهاشون صمیمی بود .خانواده ی دوست داشتنی بودند که من هم دوستشون داشتنم.این خانواده ی
سه نفره ی دوست داشتنی تنهایی کسانی بودند که من باهاشون احساس خوبی داشتم شهروز هم وقتی
فهمیدمن به رفت وامد شون علاقه نشون میدیم سعی کرد ارتباطمون روبیشتر کنه .بودن بامونا برای من
خوشایند بود.پدرام 00سالش بود وپزشک بود همسرش موناهم 20سالش بود ولیسانس زبان داشت پدرام و
شهروز مثل دوتا برادر بودند وهمدیگه روخیلی دوست داشتند..شهروز کوچکترین عضو خانواده اش وته
تغاری بود پدرومادرش از دنیا رفته بودند اما دوتا برادر ویه خواهر داشت که من فقط یکبار دیده بودمشون
واصلا چیزی ازشون به یاد نداشتم.شهروز بیشتر به خاطرمن اجازه نمی داد کسی اینجا بیادوبیشتر خودش
تنهایی به دیدن خانواده اش می رفت.
از خوابیدن خسته شدم حعجیب احساس گرسنگی داشتم .بعد از اینکه سرووضعمو مرتب کردمو ماهامو
شونه کردمو پایین رفتم .رباب خانم تو اشپزخونه بود.
- سلام خسته نباشی
- سلام خانم جان ,بهتری ان شااله
- بله خوبم
رباب خانم یک لیوان شیر جلوم گذاشتو گفت:بخورین خانم نوش جان,صبحانه بیارم واستون
خندیدموگفتم:نه رباب خانم الان که ساعت یکه همین شیرو می خورم منتظر ناهار می مونم
- باشه خانم جان 24دیقه دیگه ناهار حاضره
فکرم کشید به این چند ماه که این پیره زنو خیلی اذیت کرده بودم امابنده خدا دم نمی زد
- رباب خانم
- جانم خانم جان
- حلالم کن اگه این چند وقته اذیتت کردم
این چه حرفیه خانم مهندس به گردن ما حق دارن
- من با مهندس کاری ندارم منو ببخش اگه بهت بد کردم
- خواهش میکنم شماهم جای دختر نداشته من هستید
دیگه حرفی نزدم خواستم برم بالا که دیدم همین جا موندن بهتر از بالا رفتنه .کمی بعد رباب خانم واسم
ناهار اورد خواستم ناهار بخورم که یاد حرفهای شهروز افتادمو ناخود اگاه لبخندی روی لبم نشست و با اشتها
ناهارمو خوردمو بالا رفتم.یک ساعتی سرخودمو گرم کردمو منتظر شهروز شدم خودش قول داده بود بریم
سرخاک.اماده شدم و چادرمودستم گرفتم ومنتظر شدم.ساعت 0بود که شهروز اومد همین که وارد شد سریع
گفتم :سلام بریم
لبخند مهربونی زدوگفت:اجازه میدی دست وروموبشورم ناهار بخورم بعد بریم؟
خجالت زده باشه ای گفتم و همون جا نشستم
- میشه رباب خانمو صداکنی واسم غذا گرم کنه؟
نگاهش کردم اگه می رفتمو رباب خانمو صدامیکردم کلی وقتمون تلف میشد.
- میشه من گرم کنم تا رباب خانم بیاد خیلی طول میکشه
لبخندی زدوگفت:زحمتتون میشه بانو,وگرنه من که از خدامه
- زحمتی نیست
- پس بدو که دیر نشه
رفتم اشپز خون و غذارو واسش گرم کردم.تند تند از یخچال ماست واب وزیتون اوردمو غذارو کشیدمو
منتظر موندم.
واردکه شد گفت :به به دست شما در نکنه خانم
عجول وبی تاب گفتم:بخور دیگه دیر میشه بعد میگی نمی برمت باشه واسه فردا
خنده ی بلندی کردو گفت:میگم ساره خانم مهربون شده نگو واسه یه چیز دیگه است.نترس سرم بره قولم
نمیره می بر
باشه پس من تو سالنم
- نمی خواد بیا بشین همین جا زود می خورم میریم
-من خوردم
- می دونم می دونم که امروز مثل بچه های خوب غذاتو خوردی ,خوش اخلاقم که بودی مطمئن باش
جایزه داری پیشم
همون جانشستمو بانمکدون روی میز بازی می کردم که شهروز گفت :خدایا شکرت
از جا پریدموگفتم :خوردی میزوجمع کنم بریم؟
- اره خوردم نمی خواد جمع کنی بیا بریم که زود برگردیم
سوار ماشین شدیمو به سمت بهشت زهرا حرکت کردیم تمام طول راه بغض داشتمو حرفی نمی زدم وقتی
رسیدیم شهروز خواست پیاده بشه که گفتم:میشه تنها برم؟
مردد نگاهم کردو گفت:باشه اما از اینجا دارم می بینمت ,ساره اگه زیادی گریه کنی وحالت بد بشه به خدا
قسم ساره دارم قسم می خورم دیگه نمی ذارم بیای فهمیدی؟
بابغض گفتم :باشه
- قول میدی نیای پایین می خوام باهاشون حرف بزنم
کلافه پوفی کردودستی توموهاش بردو گفت:باشه اما توهم قول بده زود بیای که من نیام پایین
- قول میدم
به سمت قبرها حرکت کردم با شیشه ی گلابی که اورده بودم روی سنگ قبرهارو شستموشروع کردم به
فاتحه خوندن,که یه دفعه اشک از گوشه ی چشمم پایین چکید وشروع به گریه کردم و در حین گریه
باهاشون حرف میزدم
- سلام بی معرفتا.رفتید بی خیال ساره شدید حداقل یکی تون به خوابمم نمی یایید.دلگیرم ازتون چی
میشد منم با خودتون ببرید.بابا جون ساره ات تنهاست دلش گرفته بی کس شده چیکار کنم بدون شما ؟من
که کسی رو ندارم
گریه می کردمو همین طوری حرف میزدم سرمو گذاشته بودم روسنگ قبرو گریه می کردم .کم کم تنگی
نفس داشت به سراغم می اومد که صدای بوق ماشینی به گوشم رسید سر که بلند کردم شهروزو تو ماشین
دیدم که اشاره می کرد برم پیشش خداحا فظی کردمو روی قبرهارو بوسیدمو بی حال به سمت ماشین رفتم
درماشینو که بازکردم موجی از هوای گرم حالموبهتر کرد.
نمیشنیدم شهروز چی میگی بی حال دستمو بردم توی کیفم اسپریممودوبار پشت سرهم زدمو سرمو به
پشتی ماشین تکیه دادم وچشمهامو بستم.بعد از کمی که حالم بهتر شدچشمهاموبازکردموگفتم:
- ممنون
تااین حرف و زدم شهروزنگاه ناراحتی بهم انداختو بی تفاوت بهم گفت:خواهش میکنم
بعدهم روشو برگردوند سمت بیرون وتا خونه دیگه حرفی نزدیم.ساعت 6بود که رسیدیم.
وارد خونه که شدیم خواستم برم تو اتاقم که دیدم شهروزم داره میره سمت اتاقش به خودم جرات دادمو
جلوی روش ایستادمو پرسیدم:
-چیزی شده؟
- نه
- من کار بدی کردم
- نه خسته ام
خواست بره که گفتم:امروز که منو بردی اونجا خیلی خوشحال شدم اما اخم تخمت نمی ذاره چیزی از این
خوشی وسبکی رو حس کنم
برگشت سمتم با قدمهای بلند خودشو بهم رسوندوعصبانی بازوهامو گرفت وگفت:وقتی می خوام خوشحالت
کنم ولی می بینم بی توجهی ناراحت میشم,وقتی به حرفم گوش نمی دی ناراحت میشم,وقتی سوار ماشین
میشی و حالت بده اما بهم نمی گی ناراحت میشم,وقتی دارم باهات حرف میزنم وحالت بده ولی میپرسم
خوبی یا نه جوابی نمی دی وبی حرف اسپری میزنی,وقتی این قدر نسبت بهم بی تفاوتی ناراحت میشم
فهمیدی؟
ول کردو رفت حتی نایستادکه جوابشو بدم .در اتاقشو محکم به هم کوبیدو رفت.خیلی خسته بودم به اتاقم
رفتمو خوابیدم
صبح که از خواب بیدار شدم دوست نداشتم برم پایین.امروزجمعه است وشهروز حتما خونه است.مثلا از
دیشب باهام سر سنگینه خجالتم خوب چیزیه مردک داره دوسال دیگه میره تو04سال هنوز عین بچه ها
قهرمیکنه.
خیلی گرسنه ام بود دیشب به خاطر قهرکردن شهروز منم لج کرد شاممو نصفه خوردمو از کنار میز بلند
شدم.الانم خیلی گرسنه ام بود به لباسهام نگاه کردم یه شلوار کوتاه سفیدخونگی با یه تاب صورتی تنم بود
موهامو شونه کردمو رفتم پایین. شهروز تو اشپزخونه مشغول خوردن صبحانه بود .سلام کردم که بی تفاوت
جوابمو داد.رفتم جلو برای خودم چایی بریزم خبری از رباب خانم نبود جمعه ها رباب خانم دیر تر می اومد
اینطرف شهروز ازش خواسته بود جمعه ها بیشتر استراحت کنن البته این قانون قبل از اومدن من هم اجرا
می شدوبعدها من فهمیدم.شهروز سرشو بلند کرد چشمش که به لباسام خورد گفت:این چه وضعشه؟
متعجب گفتم:چی؟
بلند دادی ردوگفت:اینا چیه پوشیدی؟
خدایی تر سیدما اما بی تفاوت گفتم:لباس
- کور نیستم می بینم ,اما مثل اینکه تو کوری نمی بینی احمق بیرون داره برف میاد ,من دارم اینجا قندیل
می بندم ,می خوای سرما بخوری
باذوق گفتم:راست میگی تورو خدا داره برف میاد
بلند شدمو دویدم سمت پنجره که دیدم همه جا یک دست سفید شده از خوشحالی می خواستم بال در
بیارم
- راست میگی ببین چقدر برف اومده همه جا سفیده
می خواستم بدوام سمت حیاط که یک دفعه دستم کشیده شد
- کجا به سلامتی؟
- حیاط دیگه
- بااین سرووضع؟
- مگه چشه؟
نگاهی به لباسهام انداختمو تازه یاد دیشب وقهر شهروز افتادم امروز با این لباسها می خواستم لج شهروز در
بیاد فقط همین وگرنه خودم داشتم یخ می زدم.
- دختره ی احمق ببین دستات چقدر یخن پاشو اول برو لباستو عوض کن بعد بیا پایین
بی تفاوت دستمو از دستش خارج کردمو گفتم:من گرممه همین طوری دوست دارم
نشستم سر میزو شروع به خوردن کردم.علشق سنگک خشک شده با پنیر بودم داشتم می خوردم که دیدم
شهروز پنیرو برداشت و عسل وخامه جلوم گذاشت
- بخور
- نمی خوام سیرم
- ساره اول صبحی شروع نکن دیشبم شام نخوردی بشین مثل بچه ی ادم بخور لج نکن
- اگه بخورم میذاری برم حیاط
- نه سرده
- پس نمی خورم
عصبی شدو باصدای بلندی گفت:میشینی صبحونه تو می خوری ,بعدم میری بالا لباس میپوشی حقم نداری
بری بیرون,شیرفهم شد؟
بغض کردمو با حالت عصبی تند تند واسه خودم لقمه های بزرگ میگرفتمو می خوردم که باهاشون بغضمو
بدم پایین
- اروم تر بخور ساره
-سیر شدم
بلند شدمو رفتم بالا داشتم یخ میکردم .لباسهامو با یه شلوار پشمی تنگ ویه تونیک ابی روشن عوض
کردم.رفتم پایینو تلوزیونو روشن کردمو بی هدف کانال ها رو بالا وپایین می کردم که شهروز کنارم نشست
- بیا واست چای ریختم
بدون این که نگاهش کنم لیوانو گرفتمو گفتم:ممنون
- قهری
- نه
- چرا قهری
جوابشو ندادم شروع کردم به خوردن چایی.عاشق چایی داغ داغ بودم.
- خیلی داغه می سوزی اروم تر
- دوست دارم
عصبی داد زدوگفت:به جهنم ببین می تونی امروزوزهرمون کنی هی لج کن
- نگاهش کردمو گفتم:وقتی میگم دوست دارم نمی خوام لج کنم که,منظورم اینه که چایی
بهم میچسبه
شرمنده نگاهم کرد منم رومو برگردوندم سمت تلوزیون
- زنگ بزنم پدرامو مونا ناهار بیان دورهم باشیم
- شونه ای بالا انداختم که به یعنی به من چه
- قهری دیگه ادم که قهر نمی کنه زشته این کارا ما دیگه بزرگ شدیم
- از تو یاد گرفتم
- من کی قهر کردم
- دیشب تازه کل دیروزم زهر مارم کردی
- باشه بابا من تسلیم حالا می بخشی؟
- اره
یه دفعه برگشتم سمتشو گفتم:یعنی الان دیگه توهم قهر نیستی
خندیدوگفت:نه
باذوق دستامو کوبیدم به همو گفتم:پس من برم حیاط
-نه
-گفتی که قهر نیستی, برم دیگه تورو خدا یه ذره
- نه داره برف میاد خیلی هم سردهصبرکن یکم بگذره بعد
بی حوصله باشه ای گفتموبرگشتم سمت تلوزیون
- زنگ میزنم بچه ها ناهار بیان
-باشه
نزدیک 22بود که بچه ها رسیدند.ارین خواب بود.مونا تامنو دید مثل همیشه با محبت بغلم کردو صورتمو
بوسید.هنوز شهروز اجازه نداده بود برم بیرون .بعد از ناهاردور هم نشسته بودیم همه شروع کردند به صحبت
.من بیشتر شنونده بودم حرفی نداشتم که بزنم فقط گوش میدادم.تا اینکه پدرام گفت:ساره خانم ساکتی یه
چیزی ام شما بگو
بانهایت مظلومیت برگشتم سمت شهروز وگفتم:یه دیقه برم بیرون
سه تایی زدند زیرخنده.شهروزم باهمون خنده گفت:نه
حالم بد جوری گرفته شد.که مونا گفت :راست میگه ببینید ارینم خوابه بریم 0تایی برف بازی
پدرام دستاشو کوبید به همو گفت:عالیه منم موافقم بلند شید
از همه زود تر خواستم برم بیرون که شهروزگفت برو لباس بپوش بیا .رفتم بالا وچشم دوختم به کمد من که
لباس خاصی نداشتم همین چند تیکه لباسم شهروز خریده بود.
دستمو دراز کردمو سیوشرت قرمزمو برداشتم ,روسریم رو هم با یک شال پشمی قرمز عوض کردمو پایین
رفتم.دلم از دیدن پالتویی که تن مونا بود یه جوری شد.خوش به حالش یه پالتوی طوسی شیک که یه عالمه
هم خزمشکی داشت.شهروز با اخم اومد طرفمو گفت:این چیه تنت کردی برو یه لباس گرم تر بپوش
- همین خوبه
چی میگفتم می گفتم لباس ندارم.لبخندی زدمو گفتم:همین خوبه الان که می خوام بدوبدو کنم گرمم
میشه خوبه دیگه
دوباره چشمم خورد به پالتوی مونا .حواسم نبود شهروز رد نگاهمو گرفتو برگشت سمت مونا.گند زده بودم
نکنه فهمیده باشه.سریع گفتم بریم دیگه بعدهم خودم زودتر از همه دویدم بیرون.
خیلی خوش گذشت از گلوله انداختن به هم تا درست کردن ادم برفی .خیلی بازی کردیم اما شهروز حوصله
نداشت وفقط با ناراحتی اواخم نگاهمون می کرد.
هواتاریک شده بود که بچه ها رفتند.اصرار ما برای موندشون واسه شام بی فایده بود پدرام صبح زود باید می
رفت مطب وترجیح میدادند زودتر برن خونه ی خودشون.
شهروز خیلی توفکربود.منم خیلی خسته بودمو خوابم می اومد .هی خمیازه میکشیدم دوست داشتم بخوابم
اما می دونستم بدون شام امکان نداره شهروز بذاره خواب راحت داشته باشم.توعالم خودم بودم که رباب
خانم صدامون زد واسه شام.
جلوتر از شهروز وارد شدم سریع غذامو کشیدمو شروع به خوردن کردم.تندتند قاشقوپرمی کردمونجویده
قورتش میدادم
- اروم تر ساره خفه میشیا
جوابی ندادم غذامو که تموم کردمخواستم برم بالا که دیدم شهروز همچنان پکره وغذاشم دست نخورده موند
چشم دوختم به شهروزوپرسیدم:چرانمی خوری؟من کا ربدی کردم
- نه چطور؟
- اخه خیلی توفکری
- چیزی نیست مربوط به شرکته
-اماصبح که خوب بودی
-برو بخواب از خستگی چشمهات داره بسته میشه
حرفی نزدم فهمیدم داره بحث وعوض میکنه شب به خیر کوتاهی گفتمورفتم بالاوسرم به بالش نرسیده
خوابم برد.
صبح که بیدارشدم هنوز بر می بارید.شهروز به خاطر برف خونه مونده بوداما من خبری ازش نداشتم صبح
تنهایی صبحانه خوردم .از وقتی که بیدار شدم اصلا حوصله نداشتم یاد چند سال پیش افتادم که برف اومده
بود و من سامان چقدر باهم بازی کردیم تازه مامانو باباهم پیشمون بودند.بی حوصله شالی دور خودم
پیچیدمو به حیاط رفتم .دونه های برف هنوز اروم اروم پایین می اومدند وهمه جا یک دست سیاه بود.اروم
رفتم پایین و کمی داخل باغ قدم زدم.خیلی سردم بود اما همش یاد سامان می افتادم .همون طور که راه می
رفتم بغضم ترکید و اروم اروم اشک ریختم.
کمی که گذشت خواستم برگردم پایین پله ها که بودم چشمم خورد به حیاط.همه جای حیاط یک دست
سفید بود همون جا اروم نشستم زمین وکف دستم باز کردم وگذاشتم رو برفها.دستمو کمی فشار دادم
دستمو که برداشتم دیدم جای دستم روی برفها مونده وهمین باعث شد گریه ام شدت بگیره.
- ساره اینجا چیکار می کنی یه ساعته دارم دنبالت می گردم,سرده بیا بالا
صدای شهروز بود جوابی ندادم , همونجا نشستم.صدای قدمهاشو می شنیدم که بهم نزدیک شدواروم کنارم
نشست.قبل از اینکه چیزی بگه من شروع کردم به حرف زدن:
- چند سال پیش برف اومده بود وحیاط خونه مون یک دست سفید شده بود.حیاط خونه ی ما اینقدر بزرگ
نبودخیلی نقلی و کوچیک بود همیشه وقتی برف می اومد من وسامان یه عالمه باهم بازی می کردیم تازه
مامانو باباهم بیشتر موقع ها باهامون بودند.یک بار سامان صدام کردوقتی رفتم پیشش یه گوشه از حیاطو
نشونم دادکه برفهاش دست نخورده بود جلو رفتم دیدم دستشو گذاشته رو برفها و جای دستش رو برفها
مونده ازم خواست منم همون کارو کنم.بعدهم بابا ومامان اومدن جای 0تا دست روی برفها بود .سامان
مسخره بازی در می اوردو می گفت این نشون خانوادگیمونه .بعد از اون هر سال هروقت برف می اومد همین
کارو می کردیم خیلی خوش بودیم به خدا
- این که گریه نداره دختر خوب
بابغض گفتم:چرا داره, دست منو ببین تنها ی تنهاست,من دیگه خانواده ندارم
لبخندی زدو بامهربونی دستشو گذاشت کنار جای دست من رو برفها.دستشو که برداشت جای دستای
دوتامونم رو زمین بود.
- خوب شد دیگه دستت تنها نیست,ماهم الان یه جورایی خانواده ایم دیگه اخه داریم باهم زندگی می کنیم
میون گریه لبخندی زدمو گفتم:اره راست میگی
- حالا پاشو بیا یه چیز نشونت بدم
دستمو کشیدو منو برد یه جایی تقریبا نزدیک پنجره ها.بعد رور زمین دراز کشیدو بهم اشاره کرد منم با
کمی فاصله ازش دراز بکشم.
- ساره مواظب باش برفها خراب نشن,دراز بکش
به حرفش گوش کردم سرمو بر گردوندم طرفش و منتظر نگاهش کردم.سرشو طرفم بر گردوندو گفت حالا
هر کاری که من میکنم توهم بکن.
چشمام داشت 0تا میشد دستها و پاهاشو از هم باز کرد.بعد دست و پاهاشو بالا پایین می کرد بلند خندید
گفتم:
- داری پروانه درست می کنی؟
- اره دیگه تو هم همین کارو بکن
با خنده کارشو تکرار کردم.اروم از جاش بلند شدو به طرفم اومد دستشو دراز کرد سمتم و گفت:
- دستتو بده به من اروم بلند شو که پروانه ات خراب نشه
بلند که شدم لبخندی روی لبم نشست دوتا پروانه کنارهم درست شده بودیکی بزرگ یکی هم کمی
کوچکتر بودو کنارش قرار داشت.شهروز خندیدو گفت صبرکن الان میام.
شهروز که رفت بالبخند داشتم به شاهکارمون نگاه می کردم که پنجره ی بالا باز شد و شهروز و دیدم که
داشت دوربینو جلوی پنجره تنظیم می کرد.
گفتم :می خوای عکس بگیری؟
- اره ساره کمی بیا این طرف تر
- خوب بیا از پایین بگیر
- نمیشه اون وقت پروانه ها نمی افتن,حاضری
- اره
- اومدم
بعدهم بدو بدو اومد پایین وهمون جا کنارم ایستاد.چند لحظه بعدهم دوربین عکس وگرفت.
شهروز دستمو گرفت وگفت حالا بیا بریم بالا
بالا که رفتیم شهروز دستمو گرفت ومنو به سمت پنجره ی اتاقش بردوگفت:نگاه کن
پروانه ها از این بالا خیلی قشنگتر دیده میشدند
- خیلی قشنگه
اروم گفت:اره خیلی
بعدهم با خنده گفت ;ببین اینم نشان ماست خوبه؟دوستش داری؟
خندیدمو گفتم :اره خیلی خوبه
برگشتم سمت شهروز که دیدم با یه حالت خاصی نگاهم می کنه وقتی نگاهمو دید اروم با یه لحن غمگینی
لبخند زدو در حالی که موهایی که رو پیشونیم ریخته بودوکنارمیزدگفت:همیشه بخند ساره ,وقتی می
خندی خیالم از بابت همه ی دنیا راحت میشه
خجالت زده لبخندی زدم سرم پایین انداختم که دیدم شهروز بی صدا اتاقو ترک کرد و رفت بیرون.دلیل
ناراحتی شهروز و نمی فهمیدم.
بازهم به پروانه ها نگاه کردمولبخندی ناخوداگاه روی لبم نشست.
چند شب بعد بعد از شام نشسته بودمو تلوزیون میدیدم که شهروز کنارم نشست و صدام کرد.
- بله؟
- ساره فردا 1شنبه است حاضر باش زود تر میام بریم خرید.
- خرید واسه چی؟
- میریم هرچی دوست داشته باشی بخریم.
- من که چیزی لازم ندارم ,ممنون
خندید وگفت من تشخیص میدم که چیزی لازم داری یا نه؟فردا حاضر باش
برچسب:
نویسنده: هلیا حسینی